۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

پنجاه و هفت

"When it [boredom]'s become part of your timetable, say, you don't notice it," Stein says. "And if you don't notice it, don't give it a name, it can take some curious turns."
"There's something in what you say," Bernard Alione says.
"There is," Stein says.
Bernard Alione stops eating.
"What turns...for example?" he asks.
Stein looks at Elisabeth Alione and considers. Then forgets.
"Impossible to predict," he says.
Stein and Elisabeth Alione look at each other in silence.
"Quite impossible," he murmurs. "What's going to become of you?
"What?" asks Bernard Alione.
"Don't pay attention to what Stein says."


Marguerite Duras - DESTROY, SHE SAID

از امروز توی مترو که این تکه را خواندم، مدام فکرم می رود پیِ کسالتی که روزمره می شود، آن قدر که زندگیِ آدم را می بلعد بی آنکه آدم حتی بفهمد. بی آنکه به صرافت نام نهادن برایش بیفتد و راهی برای بیرون آمدن از این حال.

پی نوشت. امروز برای شام خداحافظی یکی از بچه های گروه رفتیم یک رستورانِ ترکی. خوب بود. خیلی وقت بود این جنس خوشحالی و دورِ هم بودن را تجربه نکرده بودم. این آدم ها را، بیرون از چهارچوب دانشگاه دیدن. بهتر می خواهم بشناسم شان. همین. به صرافت افتاده ام. که یک سال و نیمِ از کف رفته را، بهانه نکنم برای از کف دادنِ امروز و فردا و فرداها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر