فردا صبح می روم. مسافرت. دیدنِ یک رفیقِ عزیز. خیال می کردم بلیط ام برای پس فرداست. زنگ زده پیغام گذاشته که می خواستم هماهنگ کنیم برای فردا. گوش دادم. بعد فکر کردم که اِه! فرداست. بعد یک آن ماندم سرِ دو راهی: دلهره یا خنده. خندیدم. تازه رسیده بودم خانه. رفته بودیم خرید. خوشحال بودم. دلم از به هم خوردنِ برنامه های فردا کمی گرفت. عوض اش فکر کردم به نشستن کنارش و بودن مان. آدم نمی شود که همه ی خوشی های عالم را با هم بخواهد. شادم. یک جورِ بی دغدغه ای شادم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر