۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

شصت و دو

خاطره یکباره بی هیچ اخطار قبلی آمد. داشتم راه می رفتم. داشتم فکر می کردم. به بغل کردن های گرم و دوستانه فکر می کردم. بعد فکر کردم به بابا. به بغل کردنش. بعد با یک لبخند روی صورتم به خیالِ گرمای اطمینان بخشِ آغوشِ بابا فکر کردم. بعد یکباره دلم فرو ریخت. یادم نمی آمد. سرم را می گذاشتم روی شانه ی بابا؟ نه. قد بابا بلندتر بود. می گذاشتم روی سینه اش؟ این هم نه. کجا بود پس؟ قد بابا یادم نمی آمد. مجبور شدم کلی حافظه ام را زیر و رو کنم تا یادم بیاید. عددش یادم بود. عدد را نمی گویم. حس اش. حس اش گم شده بود. بعد یکباره دلم خواست مامان را بگیرم بغلم و محکم فشارش بدهم. محکم و دوستانه. بعد یادِ آخرین بارمان افتادم. آن نیمه شبِ فرودگاه. و مامان با پایی که هنوز توی گچ بود و دست هایش تکیه داده به عصا. نشد محکم بغل اش کنم. آن طور محکم که دوست دارم. حالا هم که دارم این ها را می نویسم؛ خیرِ سرم گفتم بنویسم بلکه رها شوم. حالا تمامِ آن شب زنده شده دوباره برام. لبخندِ مامان. لحنِ محکم اش که اشک و زاری راه ننداز وگرنه از همین جا بر می گردانمت خانه. نگاهِ مهربانش. پر از اطمینان. حتما سخت بوده براش. رفتنِ من. رفتنِ ما. سخت بوده. من امروز چه بغض آلودم. ولی آن نگاه، آن لحنِ پرامیدِ مامان که می آید توی ذهنم، دلم قرص می شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر