۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

هفتاد و چهار

چیزی هست که نمی دانم چیست. باید چیزی باشد که وامی داردم دور شوم از بعضی غریبه ها. که حتی از چند دقیقه هم کلامی شان هم گریزان باشم. چیزی هست در لبخندهاشان. یا شاید نگاهشان.
رفته بودیم جایی. میان انبوهیِ چهره های ناآشنا در فضایی نیمه تاریک می گشتم پیِ چیزکی آشنا در چهره ها. لبخندی شاید. ملایمتی در نگاه. نبود. می خندیدند. شاد بودند؟ تنهایی غوغا می کرد. در آن گفت و گوهای راجع به هیچ، صمیمیتی نبود. عطش بود و آب نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر