پیاده روی پیش از طلوع آفتاب.
خستگی و خواب پیش از ناهار.
کیک درست کردن.
صحبت کردن با دوستان.
شام درست کردن.
صحبت با دوستان.
خواب آلوده ام و هر کدام از این ها یک دنیا قصه اند برای روایت کردن.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر