امروز دوباره دیدمش. با همان کت. منتظر بودم که چای ام را بدهد کافه چی. به خودم گفتم این بار رها و بی دغدغه می روم می گویم هی آقا. کت شما من را یاد بابام می اندازد. بابای من هم یکی مثل همین که الان تنِ شماست داشت. جوانتر که بود زیاد می پوشیدش. من بچه بودم آن وقت ها. یادم می آید سردم می شد و می رفتم کتش را بر می داشتم می پیچیدم دورم. گرم می شدم. گرمای تنش انگار آنجا بود. بوی ادوکلن اش هم. محکم بغلش می کردم. می دانید آقای عزیز، کتِ شما یادم آورد که الان بیشتر از یک سال است بابام را بغل نکرده ام. هوممم. شانزده ماه. همین. روم را برگرداندم که پول چای را حساب کنم و چای ام را بگیرم. وقتی برگشتم دیگر نبود. چشم گرداندم توی تاریک روشنِ کافه. نبود. کی رد شد و کجا رفت؟ نفهمیدم. رفت و عقل سلیمم به باد رفت و قصه گوی دیوانه ام بیدار شد.
حالِ خوشی دارم الان. قصه گو در ذهنِ خواب آلوده ام می تازد. هزار رویا. هزار پیچشِ نامنتظر به قصه ها می دهد. من؟ نشسته ام کنار میدان، از دور نگاه اش می کنم که کف به لب آورده و یک نفس روایتی پشتِ روایتی می سازد. خوشحالم مثلِ مادری که کنار زمینِ بازی قدم به قدم دویدنِ کودکش را به نگاه دنبال می کند. که به لبخندی گوش سپرده به فریادهای شادیِ عمیق و بی دغدغه اش.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر