۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

شصت و پنج

این طور غرق خیال و با این حال سرزنده و پر نشاط. خیال همیشه پشتم را می لرزاند. از اینکه دل ببازم به چیزی که نیست. چنگ بزنم به خیالی و دود شود، نابود شود. با این حال، امروز دیدم که خیال می بافم. بی دغدغه، رویین تنانه انگار. یک جور خوشحالیِ بی قید.

چشم های سیاهِ پر قصه ی غریبه ای در کافه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر