خیلی خسته ام. به سرم زد و از دانشگاه تا خانه را پیاده برگشتم. دیشب چهار ساعت خوابیدم. صبح هم رفته بودم پیاده روی. تمام روز هوا مه گرفته بود و مه همیشه پرم می کند از قصه. رطوبت هوا پوستم را نوازش می کرد. کتاب یان آندره آ را می خوانم. مارگریت دوراس را دوست دارم. اندازه ی کتاب هم خیلی محشر است. با یک دست راحت می شود نگه داشتش. توی مترو می خواندم اش. بعد از مترو تا دانشگاه در حالی که راه می رفتم. لذتِ کتاب خواندن. یک جاهایی اش را دوست دارم برای خودم بلند بلند بخوانم. طنین صدای خودم را بشنوم. نثر این زن عجیب ساده است. خبری از کلماتِ خیلی غریب درش نیست. اما یک جور شاعرانگی ناب توش هست. دوست دارم وقتی پژواک کلماتش توی گوشم می پیچید.
صبح به دوستِ عزیزی گفتم که خیلی خار دارم. می دانم. آدم های نزدیکم را زیاد زخم می زنم. و هر زخم هزاران بار در ذهنم تکرار می شود. هر تکرار، زخمی می شود به جانِ خودم. هوا مه گرفته بود و نشسته بودیم روی یک نیمکت چوبی سالخورده توی پارک در گوشه ای مهجور. غمگین نبودم. هوا قشنگ بود و من مسحور بودم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر