۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

شصت و هفت

روزم طولانی بود. آخرین رمق های هفته ای که امانم را داشت می برید. نفسی که تنگ شده بود و دلی که به هر تقه ای تپشش می رفت بالا تا آستانه ی از نفس افتادگی. خوابی که مثلِ بهمن بر سرم آوار می شد. سنگین. ناگزیر. امروز اما، وقتی با استاد حرف می زدم، تمام شد انگار. از اتاقش که می آمدم بیرون سبک بودم. سرخوش. دوست دارم فکر کنم که نگرانی ام را از وجناتم خواند. برای همین ساعتی وقت گذاشت برای گپ و گفتی راجع به همه چیز و هیچ چیز. انگار کن که رفیقی قدیمی. دوست دارم فکر کنم که رفیقیم. اصلا رفاقت مگر جز این است؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر