نیازِ مبرمی دارم به گوشه ای برای فکر کردن. گره هایی هست که به این سادگی ها باز نمی شوند. بعد آدم می گذاردشان کنار به این امید که مرورِ زمان و فرسودگی اگر بازشان نمی کند اقلا پاره کندشان. بعد یک روز که خیلی خوشحال است و کارهایش توی دانشگاه خوب پیش رفته و بعد هم نصف مسیر دانشگاه تا خانه را در خنکای سر شب پیاده آمده، می آید خانه و می بیند گره باز که نشده هیچ، یک تابِ بدتری هم خورده و برگشته. درست موقعی که دلش می خواهد یک نفرِ عزیزی کنارش باشد، به جاش یک نفری که فقط گره به زندگی اضافه می کند، برگشته سراغش با حالِ گره دارتر از همیشه. که صراحتی که می خواسته باهاش آن آدم را بیدار کند که هی، چشم هات را باز کن، من آن نیستم که تو فکر می کنی می خواهی، به صرافت انداخته آن آدم را که بیاید بی پرده تر و بی دفاع تر بازی کند. آن آدم را، با همه ی نیازش و دردش و تنهایی اش می بیند و می فهمد. و نفرینی است این فهمیدن. آدم با دردِ آن دیگری درد می کشد و فکر می کند که عجب شمشیرِ دولبه ی لعنتی ای شده این ماجرا.
در این میانه تو می آیی می نویسی سلام. بعد من همین طور خیره می شوم به این یک کلمه. بعد یک نفسِ عمیق می کشم و چشم هام را می بندم و می گویم انگار که اصلا نبوده ام اینجا. بعدا صحبت خواهیم کرد. صدایِ خنده ناک ات می پیچد توی گوشم. تو قلِ منی با هشت سال تأخیر. دلم می گیرد. اما نیاز مبرمی دارم به گوشه ی خلوتی برای فکر کردن امشب.
پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.
پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر