۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

پنجاه و نه

شب می آیی تمرین هات را انجام بدهی. می بینی نرم افزاری که تمرین ات بهش وابسته است می گوید که تاریخ انقضاش گذشته. صبح زودتر از معمول می روی دانشگاه. می نشینی. دلشوره می گیری بابت تمرین های نا تمام. بعد می نشینی. یک لحظه یک جمله می آید توی ذهنت که برای یک سری تمرین به اندازه ی یک سری تمرین حرص بخور، نه بیشتر. تکیه می دهم به پشتیِ صندلی. تصمیم می گیرم در یک لحظه که قیدِ تمرین ها را بزنم. راحت و آسوده شروع می کنم حل کردنِ تمرین های مبحثی دیگر که در لحظه عشقم کشیده باهاش کُشتی بگیرم. بعد یادم می آید که به هر حال باید این نرم افزار را درست کنم. تا شبی دیگر یکهو غافلگیرم نکند دوباره؛ با دستی در حنا. با خودم فکر کردم که خوب چه کنم. بعد پاشدم رفتم به یکی از بچه های آزمایشگاه گفتم. در این یک سال و اند که اینجام، اگر شامِ چند روز پیش را بگذاریم کنار سر جمع ده جمله با هم حرف نزده ایم. پا شد، آمد، نگاه کرد. گفت که مال او هم همین طور شده بوده و به کجا باید زنگ بزنم و چه کار باید بکنم. زنگ زدم بر نداشتند. آزمایشگاه ساکت بود. فهمید که حرف نزدم باهاشان. بعد یکی دیگر از بچه ها آمد. همین طور نشسته بودم و با مسئله ای کلنجار می رفتم. دو تایی آمدند بالای سرم. بعد آن دیگری گفت زنگ زدی بهشان؟ گفتم بر نداشتند. گفت که برایت زنگ می زنم و بعد برایم گشت و گفت این ایمیل را باید پارسال گرفته باشید تا نرم افزارتان بی تاریخ انقضا شود. ما نگرفته بودیم ولی. بعد من باید می رفتم سرِ کلاس. گفتم بهشان که امروز اگر بیایند من سرِ کلاسم و این ها. گفت رمزِعبورت را پاک کن. من هستم و براشان می گویم مشکل چیست و چه باید بکنند.
بعد از کلاس دیدم برایم پیغام گذاشته که آمدند و درستش کردند.
بعد با خودم فکر کردم یعنی واقعا یخِ یک سال و نیمه ام دارد آب می شود؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر