دیشب کم خوابیدم. خیلی کم. چشمهام می سوزند. نه از کم خوابی. از اشک های نریخته. از تلخی درون.
به خواب که می رفتم شاد بودم. عمیقا شاد بودم. بعدتر فهمیدم که در گوشه ای دیگر از دنیا ولی زندگی روی دیگرش را داشته به عزیزی نشان می داده. اصلِ بقای شادی است آیا؟
بعد برای اینکه کمی از تیرگی بیرون بیاورم اش، از قصه های خودم برای اش گفتم. مجبور شدم عریان شوم که جای زخم هام را ببیند که باورش شود. زخم های قدیمی. درد... اشک های نریخته چشمهام را می سوزانند. خوابیدم پنج ساعت و نیم در میانه ی روز. هنوز کوفته ام ولی. صبح، امیدوار بودم کاپیتان هادوک بتواند حالم را یک تکانی بدهد. توانست. کمی. اما آمدیم بیرون و حالِ خراب برگشت و عزیزی که می دیدم حالِ خرابِ من دارد فشارش می دهد.
توی خیابان راه می رفتیم. من چند قدم عقب تر بودم و سرِ هر چهارراه وسوسه ی دور زدن و گم شدن می آمد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر