۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

چهل و شش

بعضی شب ها هم آدم می رود بازمانده ی روزش را برای یک دوست درد دل می کند و به ساعت نگاه می کند، می بیند نزدیک ساعت دو شده و هنوز ننوشته ولی دیگر چیزی هم در دل اش نمانده که بخواهد بنویسد. بعد، از یک جور احساسِ خوشبختی پر می شود و فکر می کند زندگی چه خوب است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر