۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

پانصد و پنجاه و دو

می نشینیم بیرون. دم غروب است. شب می آید و تمامِ صداهاش. گوشم به قورباغه هاست و جیرجیرک ها. گپ می زنیم. من اما خیالم پیشِ جک و جانورهای پنهان در تاریکی است. همین غروب برای وسوسه کردنم به حومه نشینی کافی است. این همه زندگی توی حیاط پشتی باشد، آدم چه کم دارد؟

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

پانصد و پنجاه و یک

نمی شود هی ترسید از دلخوری و یک طرفه تمامِ دلهره ها را قورت داد. نمی شود هی به سازِ دیگران رقصید. حرف را باید زد.

خواب آلوده ام و دلخوری های حل نشده ام زده اند بالا.

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

پانصد و پنجاه

فردا صبح باید زود بیدار شوم. خسته ام و خواب آلوده. یک فیلمِ خوب دیدم. کلا در فضیلتِ قصه هایی که در سکوت هست آدم هر چه بگوید و بشنود کم است. چه به دلم نشست امشب دیدنِ قهرمانِ قصه ای که این طور ساکت و کم حرف زندگی اش را شلوغی های قصه اش را به بار کشید و رفت. یادِ کم حرفیِ این دیگری افتادم و لذتِ دیدنش. بروم. همین طور که پرم از لذت، بروم بخوابم.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

پانصد و چهل و نه

امروز نمی دانم چرا هی دلنگران بودم. به آنکه پس فردا شیمی درمانی اش شروع می شود، به آن دیگری که این همه وقت ندیده ام اش، به تمامِ لحظاتی که جایی بوده ام و جایی دیگر نبوده ام. می دانی، از همین ناگزیرها. مهم هم نیست که پای سیب چه قدر خوشمزه است، یا لازانیایِ توی فر چه طور این چاردیوار را خانه می کند، یا چه قدر نان و پنیر و سبزیِ قبل از شام دلچسب است. هیچ کدامِ این ها حریفِ دلنگرانی و ناتوانی نمی شود. حرف زدن اما چاره می کندش. وقتی که دو روز مانده به درمانِ سنگینش هنوز می تواند شوخی کند و گپ بزند، من چرا آرام نگیرم؟ آرام می شوم و پای سیب خوشمزه می شود و عطرِ ریحان که می پیچد در آشپزخانه مستم می کند.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

پانصد و چهل و هشت

آدم است دیگر، بی خانمان می شود در فاصله ی یک هفته ای بینِ خالی کردنِ خانه ی قبلی و رفتن به خانه ی قبلی. دو شب، قبل از نوشتن و مسواک زدن بی هوش می شود از خستگی. میهمان می شود و می گذارد بهش لطف بشود. تشکرها می کند و می گذارد میزبانانش احساسِ خوشِ ملاطفت را، و آن رضایتِ شیرینِ یاری دهنده بودن را حس کنند. آدم است دیگر، یک جایی در زندگی بالاخره می فهمد که زندگی همه اش تنهایی بارِ خود را و دیگران را به دوش کشیدن نیست. که گه گداری باید به دیگران اجازه داد زیرِ بارِ آدم را بگیرند چند صباحی. که نفس تازه کردن جرم نیست.

همین ها دیگر. میهمانم این روزها. و می گذارم که مثلِ یک بچه ی لوس تر و خشک شوم. بی تعارف از بودنِ هم لذت ببریم این چند روزه.

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

پانصد و چهل و هفت

حکایتِ مار و پونه است. دمپایی لاانگشتی و من. این قوزکِ ورم کرده ی خاران هم بساطی شده. مجبور شدم دمپایی لاانگشتی پا کنم و بزنم به خیابان بسکه هیچ کفش و دمپایی دیگری که به ورم تنگ نیاید، نبود.شلوار هم عذابِ الیم است. یا باید مثلِ آب حوضی ها پاچه را بالا بزنی یا دامن بپوشی. دامن هم که یعنی پای بلور و کلا قوزِ بالا قوز.
بس است دیگر. غر زیاد زدم. در آستانه ی اسباب کشی، پرم از شوقِ قصه های خانه ی جدید. از پنجره و از کاناپه ی سفید. از دیوارِ تخته سیاه و گچ و نوشتن. کلا جا به جایی را به همه ی دردسرهاش دوست دارم. بهای ناچیزی است برای این همه شوقی که می آورد.

To move to a new place- that's the greatest excitement. For a while you believe you're carrying nothing with you- all is canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing will go wrong this time. ~Margaret Laurence

همین حس و حال دیگر. انگار که می روی پیِ قصه ی بعدی و تمامِ قصه های نیمه تمامِ قبلی را می سپری به رفیقکِ افسانه ای ات و اژدهای بختش. آتریوی من و فوخور همین نزدیکی ها سرگرم اند. می رویم پیِ قصه ی بعدی.

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

پانصد و چهل و شش

مسافرت نرفتم. به جاش نشستم به انتظار که خانه ای که دلم می خواهدش آیا می خواهدم یا نه. دفتر مدیریت شان چهار شنبه خبر داد که بله و حالا در میانِ یک مشت جعبه می گردم و خوشم به خیالِ انباری ای بعد از ده ماه بالاخره خالی می شود و کتاب هام... آخ که چه قدر دلم کتاب هام را می خواهد و تورق های بی هوا. دو هفته مانده و بعد می نشینم به خانه ی جدید و پنجره های پر از آفتاب و رودخانه ای که آن سوی خیابان است. خلوت و ساده. پر از شوقم و هیجان. این چند روز مرخصی از اینترنت هم عجیب سرحالم آورده. بگذریم که پارک رفتنِ به من نیامده و تاوانِ دو ساعت پارک نشینی را مچِ پای ورم کرده ام دارد می دهد. یک پشه ی ناقابل دمار از روزگار در می آورد بعضا. اصلا تو بگیر همین نمرودِ بدبخت که یک پشه رفت توی گوشش و مرد. یا همین من که یک پشه مچِ پام را زده و حالا پام شده مثلِ پای فیل. کلا هم راه حل های پزشکان را باید گذاشت درِ کوزه. توصیه ی شماره ی یک: جایی که پشه هست نرو. توصیه ی شماره ی دو: اگر رفتی، پای لرزش هم باید بنشینی. تحمل کن تا خوب شود. بعد هم بابتِ همین توصیه های عمیقا مؤثر، پولِ خونِ باباشان را می گیرند از آدم. کلا بساطی است.

پس نوشت. گمانم که پشه هم رگِ غرولندم را گزیده که این طور افتاده ام به غرغر.

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

پانصد و چهل و پنج

یک نفر باید بنشیند دوباره دسته بندی کند بیماری های مسری را در این دنیای ارتباطاتِ مجازی. یادم نمی آید آخرین باری را که سرماخورده ام به خاطرِ سرفه ی بغل دستی ای، یا عطسه ی همسایه ای. با این حال فراوان اندوه به جانم نشسته به خواندنِ تعبیری از رفیقی جایی. مهم نیست که چند وقت است همدیگر را ندیده ایم یک چندین هزار کیلومتر بین مان هست. یا اینکه  بارها خونم جوشیده بر وصفی، یا خیالِ عجزی یا شرحِ حماقتی. از خشمِ روایتگر، یک قطره هم می افتد به جانِ من و داغم می کند. تو بگیر خفیف تر، سرایت است به هر حال. امروز هم مثلا یکی نوشته بود یک جا:

«مامان با بغض: اينو عوضش كن...ناراحتم مي كنه
من: چرا؟
مامان: ياد تو مي افتم
من: منكه جلوت نشستم
مامان: ايران هر وقت اين اهنگو مي شنوم گريه مي كنم... تو هميشه اينو گوش مي دادي»

از کسی که این ماجرا را که نوشته خیلی وقت است بی خبرم. ده سال تقریبا. امروز هم از سرِ تصادف و اینکه یکی دیگر یک چیزی پای این نوشته بود چشمم افتاد بهش. با این حال تلخیِ کامش نشست به کامم. به همین سادگی. دنیا خیلی کوچک شده. دیگر قرنطینه هم جوابگو نیست.

پس نوشت. یک چندی می روم یک جایی که نه اینترنت باشد نه تلفن. مرخصی از هیاهو. تا دوشنبه.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

پانصد و چهل و چهار

سابیدنِ گوشه هایی از خانه که دو سال است دور از دست بوده اند بدجور از پا می اندازد آدم را. خوبی اش اما این است که آدم چیزهایی از گذشته را پیدا می کند که فراموش شده بودند. و این بار نه فراموش که به اختیار رهاشان می کند. این طور دیگر روحِ سرگردانی نمی شوند در زندگی، که گیج و منگ سر بخورند این سو و آن سو پیِ هدفِ ناتمامی که حتی به یادش هم ندارند. دو روز سابیدن و گرد گیری انگشتانم را حسابی خسته کرده. دیشب به خودم آمدم دیدم نصفه شب شده و جانی نمانده برای نوشتن. بهانه می آورم. تنبلی است دیگر. شاخ و دم هم ندارد. فکرم می رود به پنجره های نزدیک به آسمانی که دیده ام. به اینکه شاید یک ماه دیگر نشسته باشم برشان. شاید. بگذریم. خوشیِ نقدِ امروز، فدای شایدِ فردا؟ گورِ بابای شاید ها. خوشیِ لحظه و رویای اکنون. کلا خوشم امروز. خیالم که می روم گلدانِ محبوبم را می گذارم لبِ پنجره. یا شاید گوشه ی طاقچه ی آشپزخانه. و دیوارِ سیاهِ آشپزخانه را پر می کنم از شعرها و یادها. ای وای از صدای کشیده شدنِ گچ روی تخته سیاهِ دیوار. من امشب پر از رویام. شبح های دیروز را که رها کردیم کلی جا باز شده برای خیال.

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

پانصد و چهل و سه

آدم یک موقعی هم کلافه می شود از تمامِ حرف های نگفته و واژه های گم شده در بادی که هیچ گاه گوش شان را نیافته اند. کلافگی گرهی می شود در گلو، کمی پایین تر از سیبِ آدم، سفت و تلخ، که صدا را می شکند، که نفس را تنگ می کند، که واژه های نگفته را هیچ می کند. بعد آدم با این گرهِ سردی که توی گلویش نشسته، می نشیند و می گردد پیِ موسیقیِ روزش. خاطرش می رود به شش هفت سالِ پیش و آتشِ توی کاروانسرا و آدم های دورش. و رفیقِ عزیزی که می خواند... ساری گلین. بعد می گردد و پیدا می کندش و گوش می دهدش و می گذارد گرهِ توی گلویش سبک شود. در همین گیر و دار به آن رفیقِ عزیزِ آن شب و رفیقِ نزدیک تری که شده بعد از این همه وقت، پیغام می دهد که فلانی، اگر این مرزِ لعنتی نبود هم الان می رفتم ترمینال که صبحِ علی الطلوع درِ خانه ات را بزنم که نیازم به شنیدنِ آوازت که حالم به شود و این گرهِ لاکردار باز شود از توی گلویم.

آدم است دیگر، یک وقت هایی از هجومِ خوشبختیِ نامنتظر لال می شود، گره باز می شود نه فقط از گلو، که از فکر و خیال و بند بندِ وجود.

به جای جواب صداش را فرستاد. و من چه قدر دلم خواست این مرزِ لعنتی نبود و می توانستم سوارِ اتوبوس شوم و صبحِ علی الطلوع برسم درِ خانه اش و بیدارش کنم که فقط بغلش کنم و بگویم که بودنش چه قدر سطحِ خوشبختیِ زندگی ام را ارتقا می دهد همیشه. که خانه ای هست که درش را می توانم بزنم بدونِ ترس و تعارف، به امیدِ قیمه، یا اقلا یک استکان چای و گپ و گفتِ بی پروا.

پس نوشت. این مرز در هر حال لعنتی است.

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

پانصد و چهل و دو

یک نفر باید راویِ قصه ی فاصله ها باشد و کج فهمی ها. روایت گرِ زخم های بی مهابا و خشم های بی کلام. نشسته بودم و نگاهش می کردم و فکر می کردم یک نفر باید بنشیند و این فاصله های ناگزیر را، این دلتنگی های به عرضِ یک اتاق را روایت کند.

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

پانصد و چهل و یک

این شب ها خواب می بینم. خواب دیدن برای منِ مأنوس به خواب های بی رویا، نشانه ای است بر عبور از سلامت و آرامِ ذهن. دغدغه ی خانه پیدا کردن بدجور گریبانم را گرفته. فقط آن نیست احتمالا. جمعِ چیزهای کوچک است که هر کدام اندکی از قوای ذهن را می جوند. کار و نگرانی برای بیماریِ او و اینکه چه خواهد شد در یک ماهه ی آینده و در شش ماهه ی آینده و کلا همین چیزهای کوچکی که روزمره ی این ایام اند. گمانم جنب و جوشِ تنم کافی نیست. فردا بروم ورزش. شنا کنم یک ساعتی. نیازم است امشب. کاش همین الان می شد تن به آب زد.

۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

پانصد و چهل

در پیِ خانه ای که خانه باشد، نه فقط چهار دیوار و سقف. امروز بدجور دلم رفت برای خانه ای ولی فعلا از شواهدِ امر این طور بر می آید که دور از دسترس است و مهم نیست که از پسِ اجاره اش بر می آیی تا وقتی نتوانی طبقِ معیارهاشان ثابت کنی که از پس اش بر می آیی، دستت کوتاه است. کلا عدد بده و حالش را ببر.

حالم از این عدد و رقم ها به هم ریخته امروز.

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

پانصد و سی و نه

آدم باید به کارش دل بدهد. نمی شود هی همه چیز را به آب دهن به هم بچسباند و خیال کند زندگی اش را ساخته. رویاش را. آفرینش هزینه دارد. درد هم.

«سکوت سرشار از ناگفته هاست» می خواندم. امروز این تکه اش عجیب لرزاندم:

«زیر پایم   
زمین از سُم‌ضربۀ اسبان می‌لرزد .
چهار نعل می‌گذرند اسبان.
 
وحشی، گسیخته افسار؛
وحشت‌زده به پیش می‌گریزند.
 
در یال‌هاشان گره می‌خورد
آرزوهایم.
دوشادوش‌شان می‌گریزد
خواست‌هایم.
 
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.
 
در افق ،
نقطه‌های سیاه كوچكی می‌رقصند
و زمینی كه بر آن ایستاده‌ام
دیگر باره آرام یافته است.
 
پنداری رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند»

هوا سرشار است از بوی اسب و غم و کمی هم غبطه...

۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

پانصد و سی و هشت

می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و دوباره پاک می کنم. آشفته است افکارم. سرم به انفجار آبستن است. از بی انصافی ها، از اتهام های بی سبب. از ادعاهای بی پایه. خشم را به خشم می شود پاسخ داد. ساده است و کوتاه و بی فکر. با این حال آقای فروم می گفت که آدم اگر دقیق نگاه کند توی فریادها و حرکاتِ عصبی اش، عجز را خواهد دید و تنهایی را و بیزاری از خود را. خیال می کردم آدم این ها را که ببیند رنجش کم می شود. خام بود خیالم. امروز که دیدم چه طور بیزاریِ از خود کلامی می شود تیز و مثلِ دشنه می نشیند راست به سینه ی دیگری، که چه طور تردید به خود میل می شود به اسیر کردنِ دیگری، که چه قدر هراس از تنهایی عرصه را تنگ می کند به بودنِ دیگران، هر چه قدر هم که عزیزت بدارند، همین ها شد کوهی بر دوشم. سنگین. رنجشی نیست از دیگری و با این حال رنجی هست برای دیگری. دردِ ناتوانی خود. آشفته است افکارم. کاش زبانِ سخن بود.

دوازده مردِ خشمگین دیدم.

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

پانصد و سی و هفت

هزار بار به خودم یادآوری می کنم که رفاقت قفس نیست. که اهلی کردن بی نیازی از قفس است. به یادِ خودم می آورم قصه ی سوفی را که جادوی پلیدی پیرش کرده بود. که شوقِ عشق جوانش می کرد و تردید دوباره کهنسالی می آورد و قامتِ خمیده.  جادوی قوی ترین جادوگرِ روزگار هم نمی توانست قامتی را که انبوهی و آشفتگیِ افکار خمیده اش کرده بود، راست کند و شادابی را برگرداند به چهره ای تباه شده زیر بارِ ابروهای گره خورده در هم. امروزم گذشت به فکر رفاقت های تباه شده به مالکیت. تردید آتشِ مالکیت را تند می کند. وگرنه اعتماد که باشد نه قفس لازم است نه بند. قامتِ آدم راست می شود به خوشیِ بودن. به همین سادگی.

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

پانصد و سی و شش

امروز بی تابم. بی صبرم مثل دانه ای که خوابِ زمستانش را گذرانده و پرِ شوقِ رویش است. شوقِ آفرینش. تفصیلم نمی آید ولی.

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

پانصد و سی و پنج

روزِ استقلال و آتش بازی و مهمانی و گپ و گفت. خسته ام اما. خوش گذشت، کلافه ام اما از شوخی های تکراری و تظاهر به رفاقت و صمیمیت و نزدیکی. مهمانی ها اغلب این طورم می کنند. دلم خوش بود به آن ساعتِ خلوتِ بعد از مهمانی. آن جمعِ کوچکی که می نشینند دورِ هم به یک گپ و گفتِ جانانه. نبود اما امشب. نبود و دل و روده ام به هم می پیچید انگار که بخواهد هشدارم بدهد که زیاد آنجا نباشم.

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

پانصد و سی و چهار

این مصر هم با این بالا و پایین هاش. من پر شده ام از دلهره ی یعنی چه می شود. نه سرِ پیازم نه تهِ پیاز. با این حال هراسی می آید می نشیند به دلم. فکرم می رود سمتِ پینوشه ها و ایدی امین ها بی دلیلِ مشخصی. دلم می رود سمتِ تمامِ قبرستان های خاموش و رقص های بی یار. فکر و خیال های تاریک است دیگر.

به جاش می روم به شکلِ دلِ آدمی فکر می کنم و بازی هاش. یک دوره مرورِ آهنگ های دوره ی آشوبِ ذهنیِ نوجوانی ام را می گذارم برای خودم. می رسم به جنگ های توی سرِ آدمی، زامبی. می خواند برای خودش از صده ی جنگ های بزرگ و قتل عام هاش. هنوز همان آش و همان کاسه.

امید و خیال لازم اند. برای خودم نسخه پیچیدم. برای پروازِ تخیل و خاطره. آرام ترم. گمانم روایتِ جان لنون و رویاهاش دیگر کفایت کند برای امشب که سرِ حال بیایم.

بهترم.

۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

پانصد و سی و سه

خسته ام و بی حوصله. یک جورِ تلخی ام. دلهره هم هست نمی دانم چرا. بروم به جای این غرولندها بخوابم. شاید خواب اثر کند.

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

پانصد و سی و دو

دیر آمدم خانه. تنها بودیم در دانشگاه تا آن ساعت. من و استادکم. بعد از نیمه شب و فکرهای تب دار و ایده های خوابناکِ ناب. خوشم بود که هستیم. که گپ می زنیم.

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

پانصد و سی و یک

از یک جایی باید شروع کرد. باید ترس ها را دور ریخت. همین دیگر. هر قصه ای از یک خط اولی شروع می شود. آن جمله ی اول عالمی است برای خودش. ویرجینیا وولفِ ساعت ها می آید توی ذهنم که جمله ی اولِ خانمِ دالووی را پیدا کرده. که هنوز به پایین پله ها نرسیده می ایستد. یک دو جمله با لئونارد حرف می زند و بعد می گوید به لئونارد که جمله ی اول به ذهنش آمده. و لئونارد نگاهش می کند. بعد از همه ی اصرارش که ویرجینیا، باید بیایی صبحانه بخوری، ساکت می شود. می گوید پس بی مزاحمت تا شام. آن جمله ی اول و اهمیتش. از کف نباید برود.