می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و دوباره پاک می کنم. آشفته است افکارم. سرم به انفجار آبستن است. از بی انصافی ها، از اتهام های بی سبب. از ادعاهای بی پایه. خشم را به خشم می شود پاسخ داد. ساده است و کوتاه و بی فکر. با این حال آقای فروم می گفت که آدم اگر دقیق نگاه کند توی فریادها و حرکاتِ عصبی اش، عجز را خواهد دید و تنهایی را و بیزاری از خود را. خیال می کردم آدم این ها را که ببیند رنجش کم می شود. خام بود خیالم. امروز که دیدم چه طور بیزاریِ از خود کلامی می شود تیز و مثلِ دشنه می نشیند راست به سینه ی دیگری، که چه طور تردید به خود میل می شود به اسیر کردنِ دیگری، که چه قدر هراس از تنهایی عرصه را تنگ می کند به بودنِ دیگران، هر چه قدر هم که عزیزت بدارند، همین ها شد کوهی بر دوشم. سنگین. رنجشی نیست از دیگری و با این حال رنجی هست برای دیگری. دردِ ناتوانی خود. آشفته است افکارم. کاش زبانِ سخن بود.
دوازده مردِ خشمگین دیدم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر