نمی شود هی ترسید از دلخوری و یک طرفه تمامِ دلهره ها را قورت داد. نمی شود هی به سازِ دیگران رقصید. حرف را باید زد.
خواب آلوده ام و دلخوری های حل نشده ام زده اند بالا.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر