۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

پانصد و چهل و سه

آدم یک موقعی هم کلافه می شود از تمامِ حرف های نگفته و واژه های گم شده در بادی که هیچ گاه گوش شان را نیافته اند. کلافگی گرهی می شود در گلو، کمی پایین تر از سیبِ آدم، سفت و تلخ، که صدا را می شکند، که نفس را تنگ می کند، که واژه های نگفته را هیچ می کند. بعد آدم با این گرهِ سردی که توی گلویش نشسته، می نشیند و می گردد پیِ موسیقیِ روزش. خاطرش می رود به شش هفت سالِ پیش و آتشِ توی کاروانسرا و آدم های دورش. و رفیقِ عزیزی که می خواند... ساری گلین. بعد می گردد و پیدا می کندش و گوش می دهدش و می گذارد گرهِ توی گلویش سبک شود. در همین گیر و دار به آن رفیقِ عزیزِ آن شب و رفیقِ نزدیک تری که شده بعد از این همه وقت، پیغام می دهد که فلانی، اگر این مرزِ لعنتی نبود هم الان می رفتم ترمینال که صبحِ علی الطلوع درِ خانه ات را بزنم که نیازم به شنیدنِ آوازت که حالم به شود و این گرهِ لاکردار باز شود از توی گلویم.

آدم است دیگر، یک وقت هایی از هجومِ خوشبختیِ نامنتظر لال می شود، گره باز می شود نه فقط از گلو، که از فکر و خیال و بند بندِ وجود.

به جای جواب صداش را فرستاد. و من چه قدر دلم خواست این مرزِ لعنتی نبود و می توانستم سوارِ اتوبوس شوم و صبحِ علی الطلوع برسم درِ خانه اش و بیدارش کنم که فقط بغلش کنم و بگویم که بودنش چه قدر سطحِ خوشبختیِ زندگی ام را ارتقا می دهد همیشه. که خانه ای هست که درش را می توانم بزنم بدونِ ترس و تعارف، به امیدِ قیمه، یا اقلا یک استکان چای و گپ و گفتِ بی پروا.

پس نوشت. این مرز در هر حال لعنتی است.

۱ نظر: