۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

پانصد و سی و هفت

هزار بار به خودم یادآوری می کنم که رفاقت قفس نیست. که اهلی کردن بی نیازی از قفس است. به یادِ خودم می آورم قصه ی سوفی را که جادوی پلیدی پیرش کرده بود. که شوقِ عشق جوانش می کرد و تردید دوباره کهنسالی می آورد و قامتِ خمیده.  جادوی قوی ترین جادوگرِ روزگار هم نمی توانست قامتی را که انبوهی و آشفتگیِ افکار خمیده اش کرده بود، راست کند و شادابی را برگرداند به چهره ای تباه شده زیر بارِ ابروهای گره خورده در هم. امروزم گذشت به فکر رفاقت های تباه شده به مالکیت. تردید آتشِ مالکیت را تند می کند. وگرنه اعتماد که باشد نه قفس لازم است نه بند. قامتِ آدم راست می شود به خوشیِ بودن. به همین سادگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر