آدم است دیگر، بی خانمان می شود در فاصله ی یک هفته ای بینِ خالی کردنِ خانه ی قبلی و رفتن به خانه ی قبلی. دو شب، قبل از نوشتن و مسواک زدن بی هوش می شود از خستگی. میهمان می شود و می گذارد بهش لطف بشود. تشکرها می کند و می گذارد میزبانانش احساسِ خوشِ ملاطفت را، و آن رضایتِ شیرینِ یاری دهنده بودن را حس کنند. آدم است دیگر، یک جایی در زندگی بالاخره می فهمد که زندگی همه اش تنهایی بارِ خود را و دیگران را به دوش کشیدن نیست. که گه گداری باید به دیگران اجازه داد زیرِ بارِ آدم را بگیرند چند صباحی. که نفس تازه کردن جرم نیست.
همین ها دیگر. میهمانم این روزها. و می گذارم که مثلِ یک بچه ی لوس تر و خشک شوم. بی تعارف از بودنِ هم لذت ببریم این چند روزه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر