۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

پانصد و چهل و نه

امروز نمی دانم چرا هی دلنگران بودم. به آنکه پس فردا شیمی درمانی اش شروع می شود، به آن دیگری که این همه وقت ندیده ام اش، به تمامِ لحظاتی که جایی بوده ام و جایی دیگر نبوده ام. می دانی، از همین ناگزیرها. مهم هم نیست که پای سیب چه قدر خوشمزه است، یا لازانیایِ توی فر چه طور این چاردیوار را خانه می کند، یا چه قدر نان و پنیر و سبزیِ قبل از شام دلچسب است. هیچ کدامِ این ها حریفِ دلنگرانی و ناتوانی نمی شود. حرف زدن اما چاره می کندش. وقتی که دو روز مانده به درمانِ سنگینش هنوز می تواند شوخی کند و گپ بزند، من چرا آرام نگیرم؟ آرام می شوم و پای سیب خوشمزه می شود و عطرِ ریحان که می پیچد در آشپزخانه مستم می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر