مسافرت نرفتم. به جاش نشستم به انتظار که خانه ای که دلم می خواهدش آیا می خواهدم یا نه. دفتر مدیریت شان چهار شنبه خبر داد که بله و حالا در میانِ یک مشت جعبه می گردم و خوشم به خیالِ انباری ای بعد از ده ماه بالاخره خالی می شود و کتاب هام... آخ که چه قدر دلم کتاب هام را می خواهد و تورق های بی هوا. دو هفته مانده و بعد می نشینم به خانه ی جدید و پنجره های پر از آفتاب و رودخانه ای که آن سوی خیابان است. خلوت و ساده. پر از شوقم و هیجان. این چند روز مرخصی از اینترنت هم عجیب سرحالم آورده. بگذریم که پارک رفتنِ به من نیامده و تاوانِ دو ساعت پارک نشینی را مچِ پای ورم کرده ام دارد می دهد. یک پشه ی ناقابل دمار از روزگار در می آورد بعضا. اصلا تو بگیر همین نمرودِ بدبخت که یک پشه رفت توی گوشش و مرد. یا همین من که یک پشه مچِ پام را زده و حالا پام شده مثلِ پای فیل. کلا هم راه حل های پزشکان را باید گذاشت درِ کوزه. توصیه ی شماره ی یک: جایی که پشه هست نرو. توصیه ی شماره ی دو: اگر رفتی، پای لرزش هم باید بنشینی. تحمل کن تا خوب شود. بعد هم بابتِ همین توصیه های عمیقا مؤثر، پولِ خونِ باباشان را می گیرند از آدم. کلا بساطی است.
پس نوشت. گمانم که پشه هم رگِ غرولندم را گزیده که این طور افتاده ام به غرغر.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر