از یک جایی باید شروع کرد. باید ترس ها را دور ریخت. همین دیگر. هر قصه ای از یک خط اولی شروع می شود. آن جمله ی اول عالمی است برای خودش. ویرجینیا وولفِ ساعت ها می آید توی ذهنم که جمله ی اولِ خانمِ دالووی را پیدا کرده. که هنوز به پایین پله ها نرسیده می ایستد. یک دو جمله با لئونارد حرف می زند و بعد می گوید به لئونارد که جمله ی اول به ذهنش آمده. و لئونارد نگاهش می کند. بعد از همه ی اصرارش که ویرجینیا، باید بیایی صبحانه بخوری، ساکت می شود. می گوید پس بی مزاحمت تا شام. آن جمله ی اول و اهمیتش. از کف نباید برود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر