۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

پانصد و سی و چهار

این مصر هم با این بالا و پایین هاش. من پر شده ام از دلهره ی یعنی چه می شود. نه سرِ پیازم نه تهِ پیاز. با این حال هراسی می آید می نشیند به دلم. فکرم می رود سمتِ پینوشه ها و ایدی امین ها بی دلیلِ مشخصی. دلم می رود سمتِ تمامِ قبرستان های خاموش و رقص های بی یار. فکر و خیال های تاریک است دیگر.

به جاش می روم به شکلِ دلِ آدمی فکر می کنم و بازی هاش. یک دوره مرورِ آهنگ های دوره ی آشوبِ ذهنیِ نوجوانی ام را می گذارم برای خودم. می رسم به جنگ های توی سرِ آدمی، زامبی. می خواند برای خودش از صده ی جنگ های بزرگ و قتل عام هاش. هنوز همان آش و همان کاسه.

امید و خیال لازم اند. برای خودم نسخه پیچیدم. برای پروازِ تخیل و خاطره. آرام ترم. گمانم روایتِ جان لنون و رویاهاش دیگر کفایت کند برای امشب که سرِ حال بیایم.

بهترم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر