۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

پانصد و سی و پنج

روزِ استقلال و آتش بازی و مهمانی و گپ و گفت. خسته ام اما. خوش گذشت، کلافه ام اما از شوخی های تکراری و تظاهر به رفاقت و صمیمیت و نزدیکی. مهمانی ها اغلب این طورم می کنند. دلم خوش بود به آن ساعتِ خلوتِ بعد از مهمانی. آن جمعِ کوچکی که می نشینند دورِ هم به یک گپ و گفتِ جانانه. نبود اما امشب. نبود و دل و روده ام به هم می پیچید انگار که بخواهد هشدارم بدهد که زیاد آنجا نباشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر