آدم باید به کارش دل بدهد. نمی شود هی همه چیز را به آب دهن به هم بچسباند و خیال کند زندگی اش را ساخته. رویاش را. آفرینش هزینه دارد. درد هم.
«سکوت سرشار از ناگفته هاست» می خواندم. امروز این تکه اش عجیب لرزاندم:
«زیر پایمزمین از سُمضربۀ اسبان میلرزد .چهار نعل میگذرند اسبان.وحشی، گسیخته افسار؛وحشتزده به پیش میگریزند.در یالهاشان گره میخوردآرزوهایم.دوشادوششان میگریزدخواستهایم.هوا سرشار از بوی اسب است وغم واندكی غبطه.در افق ،نقطههای سیاه كوچكی میرقصندو زمینی كه بر آن ایستادهامدیگر باره آرام یافته است.پنداری رویایی بود آن همه.رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند»
هوا سرشار است از بوی اسب و غم و کمی هم غبطه...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر