۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

پانصد و سی و نه

آدم باید به کارش دل بدهد. نمی شود هی همه چیز را به آب دهن به هم بچسباند و خیال کند زندگی اش را ساخته. رویاش را. آفرینش هزینه دارد. درد هم.

«سکوت سرشار از ناگفته هاست» می خواندم. امروز این تکه اش عجیب لرزاندم:

«زیر پایم   
زمین از سُم‌ضربۀ اسبان می‌لرزد .
چهار نعل می‌گذرند اسبان.
 
وحشی، گسیخته افسار؛
وحشت‌زده به پیش می‌گریزند.
 
در یال‌هاشان گره می‌خورد
آرزوهایم.
دوشادوش‌شان می‌گریزد
خواست‌هایم.
 
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.
 
در افق ،
نقطه‌های سیاه كوچكی می‌رقصند
و زمینی كه بر آن ایستاده‌ام
دیگر باره آرام یافته است.
 
پنداری رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند»

هوا سرشار است از بوی اسب و غم و کمی هم غبطه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر