دیر آمدم خانه. تنها بودیم در دانشگاه تا آن ساعت. من و استادکم. بعد از نیمه شب و فکرهای تب دار و ایده های خوابناکِ ناب. خوشم بود که هستیم. که گپ می زنیم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر