۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

پانصد و چهل و هفت

حکایتِ مار و پونه است. دمپایی لاانگشتی و من. این قوزکِ ورم کرده ی خاران هم بساطی شده. مجبور شدم دمپایی لاانگشتی پا کنم و بزنم به خیابان بسکه هیچ کفش و دمپایی دیگری که به ورم تنگ نیاید، نبود.شلوار هم عذابِ الیم است. یا باید مثلِ آب حوضی ها پاچه را بالا بزنی یا دامن بپوشی. دامن هم که یعنی پای بلور و کلا قوزِ بالا قوز.
بس است دیگر. غر زیاد زدم. در آستانه ی اسباب کشی، پرم از شوقِ قصه های خانه ی جدید. از پنجره و از کاناپه ی سفید. از دیوارِ تخته سیاه و گچ و نوشتن. کلا جا به جایی را به همه ی دردسرهاش دوست دارم. بهای ناچیزی است برای این همه شوقی که می آورد.

To move to a new place- that's the greatest excitement. For a while you believe you're carrying nothing with you- all is canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing will go wrong this time. ~Margaret Laurence

همین حس و حال دیگر. انگار که می روی پیِ قصه ی بعدی و تمامِ قصه های نیمه تمامِ قبلی را می سپری به رفیقکِ افسانه ای ات و اژدهای بختش. آتریوی من و فوخور همین نزدیکی ها سرگرم اند. می رویم پیِ قصه ی بعدی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر