۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

هفتاد و پنج

صبح. خواندنِ بخشی از چنین گفت زرتشت و روز را به شادیِ تلخ و شیرینی آغاز کردن. بعد صبحانه ای در آرامش. سرِ فرصت. بعد، سرِ راهِ پارک، کتابخانه رفتن پیِ یک فیلم و به جاش سه تای دیگر امانت گرفتن. بعد پیاده روی و گفت و گو در پارک. بعد ساعتی نشستن به صرفِ نهار و کلام. بعد خریدِ خانه. شام. نشستن و یکی از فیلم ها را دیدن.

خوشحالم بی دلیل و تنم خسته با دلیل.

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

هفتاد و چهار

چیزی هست که نمی دانم چیست. باید چیزی باشد که وامی داردم دور شوم از بعضی غریبه ها. که حتی از چند دقیقه هم کلامی شان هم گریزان باشم. چیزی هست در لبخندهاشان. یا شاید نگاهشان.
رفته بودیم جایی. میان انبوهیِ چهره های ناآشنا در فضایی نیمه تاریک می گشتم پیِ چیزکی آشنا در چهره ها. لبخندی شاید. ملایمتی در نگاه. نبود. می خندیدند. شاد بودند؟ تنهایی غوغا می کرد. در آن گفت و گوهای راجع به هیچ، صمیمیتی نبود. عطش بود و آب نبود.

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

هفتاد و سه

یک شب هایی هم هست که آدم نه که خوابش ببرد، نه، بیهوش می شود و نظم نوشتن هاش به هم می خورد.
دیروز روز ملایمی بود. استرس کارهای عقب افتاده به کنار، و اندوه دیدنِ آشنایی قدیمی که پسِ شوخی های معمولش حالا انگار غمی نهان بود...
روز ملایمی بود با گپ و گفت هایی دلنشین و خوابی چنان عمیق...
دلم گرفته انگار. نه خیلی. کم. اما عمیق. نمی دانم چرا.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

هفتاد و دو

حرف می زنیم. همه چیز عالی است. می ترسیدم زمان و مکان حرف هامان را تحلیل برده باشد. ترس بیهوده ای بود. هنوز می توانم با هیجان از کتابی بگویمت که این روزها می خوانم. هنوز می توانیم از اسمِ یک کتاب شروع کنیم و کلی فکرهای پراکنده مان را به رشته ی کلام برای هم ببافیم و لذت ببریم. هستیم و همین کافی است. بهره مندیِ محض است.

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

هفتاد و یک

فردا صبح می روم. مسافرت. دیدنِ یک رفیقِ عزیز. خیال می کردم بلیط ام برای پس فرداست. زنگ زده پیغام گذاشته که می خواستم هماهنگ کنیم برای فردا. گوش دادم. بعد فکر کردم که اِه! فرداست. بعد یک آن ماندم سرِ دو راهی: دلهره یا خنده. خندیدم. تازه رسیده بودم خانه. رفته بودیم خرید. خوشحال بودم. دلم از به هم خوردنِ برنامه های فردا کمی گرفت. عوض اش فکر کردم به نشستن کنارش و بودن مان. آدم نمی شود که همه ی خوشی های عالم را با هم بخواهد. شادم. یک جورِ بی دغدغه ای شادم.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

هفتاد

من چرا یکهو به نظرم آمد موهاش سفید شده؟ چرا تدریجش یادم نمی آید؟ فشارِ این روزها بوده؟ نگرانی؟

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

شصت و نه

تا دمدمه های صبح بیدار بودم. مغشوش. نوشتنِ بازمانده هم سبک نکرده بود بارِ روز را که برم سنگینی می کرد. بیدار بودم و می خواستم بنویسم اما ذهنم یاری نمی داد. سرد بود و خالی. بیهوده می گشتم در اینترنت،محض گذرانِ وقت. بعد بیدار شد، حرف زدیم. گفت. از فاصله ای که به نظرش هست و کم هم نیست اصلا. حرف زدیم. از حال خرابِ طولِ روزمان. نشسته بودیم کنار هم که آرامشِ از کف رفته آمد و به دنبالش هم خواب. دمدمه های صبح بود. گفتم یک موقعی می آید که با هم داریم حرف می زنیم و بحثمان می رسد به نقاط عطفی که در رفاقتمان داشته ایم و راجع به این شب حرف خواهیم زد.
خواب آلوده ام هنوز. از هجومِ تنهاییِ دیشب هم جانِ سالم به در بردم. آرامم. آرام و ساکت.

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

شصت و هشت

دیشب کم خوابیدم. خیلی کم. چشمهام می سوزند. نه از کم خوابی. از اشک های نریخته. از تلخی درون.
به خواب که می رفتم شاد بودم. عمیقا شاد بودم. بعدتر فهمیدم که در گوشه ای دیگر از دنیا ولی زندگی روی دیگرش را داشته به عزیزی نشان می داده. اصلِ بقای شادی است آیا؟
بعد برای اینکه کمی از تیرگی بیرون بیاورم اش، از قصه های خودم برای اش گفتم. مجبور شدم عریان شوم که جای زخم هام را ببیند که باورش شود. زخم های قدیمی. درد... اشک های نریخته چشمهام را می سوزانند. خوابیدم پنج ساعت و نیم در میانه ی روز. هنوز کوفته ام ولی. صبح، امیدوار بودم کاپیتان هادوک بتواند حالم را یک تکانی بدهد. توانست. کمی. اما آمدیم بیرون و حالِ خراب برگشت و عزیزی که می دیدم حالِ خرابِ من دارد فشارش می دهد.
توی خیابان راه می رفتیم. من چند قدم عقب تر بودم و سرِ هر چهارراه وسوسه ی دور زدن و گم شدن می آمد.

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

شصت و هفت

روزم طولانی بود. آخرین رمق های هفته ای که امانم را داشت می برید. نفسی که تنگ شده بود و دلی که به هر تقه ای تپشش می رفت بالا تا آستانه ی از نفس افتادگی. خوابی که مثلِ بهمن بر سرم آوار می شد. سنگین. ناگزیر. امروز اما، وقتی با استاد حرف می زدم، تمام شد انگار. از اتاقش که می آمدم بیرون سبک بودم. سرخوش. دوست دارم فکر کنم که نگرانی ام را از وجناتم خواند. برای همین ساعتی وقت گذاشت برای گپ و گفتی راجع به همه چیز و هیچ چیز. انگار کن که رفیقی قدیمی. دوست دارم فکر کنم که رفیقیم. اصلا رفاقت مگر جز این است؟

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

شصت و شش

جدایی نادر از سیمین را دیدم. خستگی جسم و ملالِ ذهن بی قرارم کرده بود. جوری که هر آن ممکن بود فریاد بزنم یا ناگهان اشک بر صورتم جاری شود بی دلیل. نشسته بودم در سالن و فکر می کردم که با این حال، دیدنِ فیلمی مثلِ جدایی چه خطرناک می تواند باشد. دیدم. تلخ بود. زیاد. ولی دلنشین.
خسته ام هنوز. و تلخ. ولی بی قراری ام فروکش کرده.

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

شصت و پنج

این طور غرق خیال و با این حال سرزنده و پر نشاط. خیال همیشه پشتم را می لرزاند. از اینکه دل ببازم به چیزی که نیست. چنگ بزنم به خیالی و دود شود، نابود شود. با این حال، امروز دیدم که خیال می بافم. بی دغدغه، رویین تنانه انگار. یک جور خوشحالیِ بی قید.

چشم های سیاهِ پر قصه ی غریبه ای در کافه...

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

شصت و چهار

به تلخیِ گرم و دلنشینِ قهوه ی ترک، که ته نشین می شود روی زبان. روزم گذشت. صبح ناگهان به انفجاری شروع کردم به حرف زدن. با کسی که از وقتی شناس شدیم دلم می خواست نزدیکترم باشد. به خیالِ صمیمیتمان چنان دل باخته بودم که بی هوا شروع کردم حرف زدم. شگفتی اش را، تحیرش را، و نفهمیدن هاش را که دیدم، انگار به سیلی سردِ بادِ شمال، خواب از سرم پریده باشد. بی مقدمه کلام جاری شده بود. بی مقدمه هم خشکید. نمی آمد دیگر.

امتحان داشتم. تمرکزم به فنا رفته، اشتیاقم خاموش. خلاصه حالِ دل انگیزی نبود. امتحان گذشت. رفتم گوشه ی پارک نشستم. گذاشتم سرما بخزد زیر پوستم. بسوزاند این بی حسی را. رفتم چایی محبوبم را گرفتم. در یک گوشه ی کافه روی کاناپه ولو شدم. فضیلت های ناچیز و چای. چه از این بهتر؟

خستگی تن مثل سیل آمد و دلمردگی ها را شست و برد. باید بروم بخوابم. و چه کسی می داند وقتی بیدار شوم، اگر بیدار شوم، زندگی چه ها در چنته دارد برایم؟

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

شصت و سه

یک شب هایی هم آدم فرداشان امتحان دارد و خوابش می آید و بازمانده های روز زیر لایه ی ضخیمی از خستگی پنهان می شوند و سکوت می ماند.

۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

شصت و دو

خاطره یکباره بی هیچ اخطار قبلی آمد. داشتم راه می رفتم. داشتم فکر می کردم. به بغل کردن های گرم و دوستانه فکر می کردم. بعد فکر کردم به بابا. به بغل کردنش. بعد با یک لبخند روی صورتم به خیالِ گرمای اطمینان بخشِ آغوشِ بابا فکر کردم. بعد یکباره دلم فرو ریخت. یادم نمی آمد. سرم را می گذاشتم روی شانه ی بابا؟ نه. قد بابا بلندتر بود. می گذاشتم روی سینه اش؟ این هم نه. کجا بود پس؟ قد بابا یادم نمی آمد. مجبور شدم کلی حافظه ام را زیر و رو کنم تا یادم بیاید. عددش یادم بود. عدد را نمی گویم. حس اش. حس اش گم شده بود. بعد یکباره دلم خواست مامان را بگیرم بغلم و محکم فشارش بدهم. محکم و دوستانه. بعد یادِ آخرین بارمان افتادم. آن نیمه شبِ فرودگاه. و مامان با پایی که هنوز توی گچ بود و دست هایش تکیه داده به عصا. نشد محکم بغل اش کنم. آن طور محکم که دوست دارم. حالا هم که دارم این ها را می نویسم؛ خیرِ سرم گفتم بنویسم بلکه رها شوم. حالا تمامِ آن شب زنده شده دوباره برام. لبخندِ مامان. لحنِ محکم اش که اشک و زاری راه ننداز وگرنه از همین جا بر می گردانمت خانه. نگاهِ مهربانش. پر از اطمینان. حتما سخت بوده براش. رفتنِ من. رفتنِ ما. سخت بوده. من امروز چه بغض آلودم. ولی آن نگاه، آن لحنِ پرامیدِ مامان که می آید توی ذهنم، دلم قرص می شود.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

شصت و یک

آبِ رفته به جو بر نمی گردد. زمان می گذرد و یک روزی مثلِ امروز، در آخرین اجرای گروه کر، در آخرین دقایق بابِ صحبتی باز می شود و بعد هر کدام می رویم پیِ زندگی مان و من با خودم فکر می کنم درست حالا که بعد از یک ترم یخِ دورم دارد آب می شود، ساعت کلاسهام جوری شده که مجبورم رها کنم این گروهی را که این همه عزیز شده برایم و آدمهاش و خنده هاشان و صحبت هاشان دیگر خیلی دور نیست ازم.
امروز تک تکِ گروه ها که می خواندند من به چشمِ خریداری می دیدم شان: دوست دارم توی کدام شان باشم؟ احتمالِ اینکه بشود و راه بدهندم چه قدر است؟

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

شصت

زندگی نمی آید نازِ آدم را بکشد. نمی شود یک گوشه ایستاد و خود را زد به بی تفاوتی که مثلا برایم مهم نیست، به این امید که زندگی بیاید سراغ آدم که سرورم! جای شما در این صحنه خیلی خالی است، قدم رنجه فرموده، نزولِ اجلال بفرمایید.

پی نوشت. در دوره ی گذار از غارنشینی به تعامل به سر می برم.

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

پنجاه و نه

شب می آیی تمرین هات را انجام بدهی. می بینی نرم افزاری که تمرین ات بهش وابسته است می گوید که تاریخ انقضاش گذشته. صبح زودتر از معمول می روی دانشگاه. می نشینی. دلشوره می گیری بابت تمرین های نا تمام. بعد می نشینی. یک لحظه یک جمله می آید توی ذهنت که برای یک سری تمرین به اندازه ی یک سری تمرین حرص بخور، نه بیشتر. تکیه می دهم به پشتیِ صندلی. تصمیم می گیرم در یک لحظه که قیدِ تمرین ها را بزنم. راحت و آسوده شروع می کنم حل کردنِ تمرین های مبحثی دیگر که در لحظه عشقم کشیده باهاش کُشتی بگیرم. بعد یادم می آید که به هر حال باید این نرم افزار را درست کنم. تا شبی دیگر یکهو غافلگیرم نکند دوباره؛ با دستی در حنا. با خودم فکر کردم که خوب چه کنم. بعد پاشدم رفتم به یکی از بچه های آزمایشگاه گفتم. در این یک سال و اند که اینجام، اگر شامِ چند روز پیش را بگذاریم کنار سر جمع ده جمله با هم حرف نزده ایم. پا شد، آمد، نگاه کرد. گفت که مال او هم همین طور شده بوده و به کجا باید زنگ بزنم و چه کار باید بکنم. زنگ زدم بر نداشتند. آزمایشگاه ساکت بود. فهمید که حرف نزدم باهاشان. بعد یکی دیگر از بچه ها آمد. همین طور نشسته بودم و با مسئله ای کلنجار می رفتم. دو تایی آمدند بالای سرم. بعد آن دیگری گفت زنگ زدی بهشان؟ گفتم بر نداشتند. گفت که برایت زنگ می زنم و بعد برایم گشت و گفت این ایمیل را باید پارسال گرفته باشید تا نرم افزارتان بی تاریخ انقضا شود. ما نگرفته بودیم ولی. بعد من باید می رفتم سرِ کلاس. گفتم بهشان که امروز اگر بیایند من سرِ کلاسم و این ها. گفت رمزِعبورت را پاک کن. من هستم و براشان می گویم مشکل چیست و چه باید بکنند.
بعد از کلاس دیدم برایم پیغام گذاشته که آمدند و درستش کردند.
بعد با خودم فکر کردم یعنی واقعا یخِ یک سال و نیمه ام دارد آب می شود؟

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

پنجاه و هشت

چشم های سیاه مثلِ داغ می مانند. از بس که بی انتهان، از بس که قصه توی بی نهایت شان هست. حالا من مانده ام و چشم های سیاهی که یک دو بار نگاهم بهشان گره خورده و بارِ آن همه رازی که توشان بوده. پاک نمی شود. می سوزد. می سوزاند.

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

پنجاه و هفت

"When it [boredom]'s become part of your timetable, say, you don't notice it," Stein says. "And if you don't notice it, don't give it a name, it can take some curious turns."
"There's something in what you say," Bernard Alione says.
"There is," Stein says.
Bernard Alione stops eating.
"What turns...for example?" he asks.
Stein looks at Elisabeth Alione and considers. Then forgets.
"Impossible to predict," he says.
Stein and Elisabeth Alione look at each other in silence.
"Quite impossible," he murmurs. "What's going to become of you?
"What?" asks Bernard Alione.
"Don't pay attention to what Stein says."


Marguerite Duras - DESTROY, SHE SAID

از امروز توی مترو که این تکه را خواندم، مدام فکرم می رود پیِ کسالتی که روزمره می شود، آن قدر که زندگیِ آدم را می بلعد بی آنکه آدم حتی بفهمد. بی آنکه به صرافت نام نهادن برایش بیفتد و راهی برای بیرون آمدن از این حال.

پی نوشت. امروز برای شام خداحافظی یکی از بچه های گروه رفتیم یک رستورانِ ترکی. خوب بود. خیلی وقت بود این جنس خوشحالی و دورِ هم بودن را تجربه نکرده بودم. این آدم ها را، بیرون از چهارچوب دانشگاه دیدن. بهتر می خواهم بشناسم شان. همین. به صرافت افتاده ام. که یک سال و نیمِ از کف رفته را، بهانه نکنم برای از کف دادنِ امروز و فردا و فرداها.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

پنجاه و شش

امروز دوباره دیدمش. با همان کت. منتظر بودم که چای ام را بدهد کافه چی. به خودم گفتم این بار رها و بی دغدغه می روم می گویم هی آقا. کت شما من را یاد بابام می اندازد. بابای من هم یکی مثل همین که الان تنِ شماست داشت. جوانتر که بود زیاد می پوشیدش. من بچه بودم آن وقت ها. یادم می آید سردم می شد و می رفتم کتش را بر می داشتم می پیچیدم دورم. گرم می شدم. گرمای تنش انگار آنجا بود. بوی ادوکلن اش هم. محکم بغلش می کردم. می دانید آقای عزیز، کتِ شما یادم آورد که الان بیشتر از یک سال است بابام را بغل نکرده ام. هوممم. شانزده ماه. همین. روم را برگرداندم که پول چای را حساب کنم و چای ام را بگیرم. وقتی برگشتم دیگر نبود. چشم گرداندم توی تاریک روشنِ کافه. نبود. کی رد شد و کجا رفت؟ نفهمیدم. رفت و عقل سلیمم به باد رفت و قصه گوی دیوانه ام بیدار شد.
حالِ خوشی دارم الان. قصه گو در ذهنِ خواب آلوده ام می تازد. هزار رویا. هزار پیچشِ نامنتظر به قصه ها می دهد. من؟ نشسته ام کنار میدان، از دور نگاه اش می کنم که کف به لب آورده و یک نفس روایتی پشتِ روایتی می سازد. خوشحالم مثلِ مادری که کنار زمینِ بازی قدم به قدم دویدنِ کودکش را به نگاه دنبال می کند. که به لبخندی گوش سپرده به فریادهای شادیِ عمیق و بی دغدغه اش.

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

پنجاه و پنج

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد سرمای زمستان شلاق بزند روی پوستِ صورتش بلکه بیدار شود از بی حسی ای که زندگی اش را دارد می بلعد. دلش می خواهد بنشیند توی کافه و زُل بزند به آدم هایی که می آیند و می روند و لبخند بزند به تمام غریبه ها. دلش می خواهد به آن آدمی که دم در کافه ایستاده و سیگار می کشد و کتی پوشیده که انگار از توی کمدِ بابا برداشته، برود بگوید اجازه می دهید بغل تان کنم؟ بابای من کتی داشت عینِ مال شما. من الان یک سال و نیم است که بابام را بغل نکرده ام.

به جای این ها ولی می نشیند توی کافه و کتاب می خواند با نیم نگاه های دزدانه ای به آدم هایی که می آیند و می روند. بعد هم وسایلش را جمع می کند و از توی کافه می آید بیرون. بعد تا ساعت ها با خودش فکر می کند از چه ترسیدم که نرفتم بهش بگویم. و بعد با خودش فکر می کند که اگر فکر می کرد داری گدایی محبت می کنی چه؟ بعد به خودش نهیب می زند که خودت فکر می کنی این کار گدایی است. وگرنه که گورِ بابای افکارِ غریبه ای دمِ در کافه که کتی شبیه کتِ بابا تن اش بود و سیگار می کشید.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

پنجاه و چهار

پر می شوی از تردید. آن قدر که می رسی به مرز گفتن. و می نشینی در معبر کتابخانه و کلِ قصه را برای رفیق عزیزی در آن سوی دنیا تعریف می کنی. و همین طور که تعریف می کنی، ذهنت به داروی بی تفاوتی دردش را تسکین می دهد. و بعد می گویی به خودت و به آن رفیق. که همین دیگر. یک قصه ی جالبِ دیگر که قصه ی من نیست. قول می گیرد ازت که بروی برای خودت یک جای جدید را ببینی، بعد بروی یک کافه ی جدید، چیزی بخوری که پیش از این هیچ وقت نخورده ای. توی کتابخانه ساعتی چُرت می زنی و بعد می روی آن جای جدید. مغازه ی تاشن که نزدیک دانشگاه است. پوستر ها و کتاب هاشان را ورق می زنی. خوشحال می آیی بیرون. با یک لبخندِ گنده توی دلت که به هر بهانه ای راهش را می کشد می آید بی اعتنا به اینکه کجایی، پهن می شود روی صورتت.

چند ساعت بعدتر، قصه می آید، به پیامکی، تقّه ای می زند به در که هی، من هنوز هستم. قصه ی تو. تردیدها می روند کنار. احتیاط جاشان را می گیرد. بعد احتیاط هم محو می شود. تو می مانی و فاصله ای که هست و کم نیست. تو می مانی امیدِ ساختنِ پل.

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

پنجاه و سه

خسته ام.
جسم بعد از یک ماراتنِ چند روزه ی کم خوابی، هرآینه ممکن است خاموش شود.
بروم بخوابم.

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

پنجاه و دو

یادِ ناتاشا و پی یر رهایم نمی کند. ناتاشا که مهجور مانده و سرد. در آن میانه که از هر سو سرزنشی بابتِ خطایی که ممکن بوده مرتکب شود بر سرش نازل شده، پی یر می آید و یک جمله می گوید، با آن محبت معصومانه اش. آندره رها کرده ناتاشا را و ناتاشای همیشه سرزنده، نه دیگر دل و دماغ آواز براش مانده، نه شوقی به رقص و نه حتی خنده ای از ته دل، بی دغدغه. بعد، در چنین حالی که ناتاشا، نیمه مرده است و خیال می کند دیگر عشقی به زندگی نخواهد دید، پی یر می آید می گوید اگر من مردِ آزادی بودم همین جا زانو می زدم مقابلت به ابرازِ عشق. و می رود. و ناتاشا لبریز از شادی و قدرشناسی می ماند، هرچند عشق را به اشتباه ترحم خوانده.

امروز بالاخره برای اولین بار از موقعی که آمدم اینجا کتابی را به سرانجام رساندم. یان آندره آ اشتاینر، مارگریت دوراس. چه قدر من زیباییِ ساده ی نوشته های این زن را دوست دارم.

دیشب خیلی کم خوابیده ام و الان یک حال خوشی ام. مستِ خواب.

یک کلمه و بازی های حیرت انگیز ذهن. گفت تاریخ. بعد ذهن من رفت در تاریخی به روایتِ آقای تولستوی و جنگ و صلح.

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

پنجاه و یک

آمد و یک جمله گفت. هنوز جاش زُق زُق می کند. پرسید دلگیری ازم؟ گقتم نه. گفت آخر فریده آدمی نبود که بی خبر بماند از حالِ آدم. هر چه قدر هم آدم بی مرامی کند. یک آن دیدم چه قدر عوض شده ام. نوشته ی آقای سی  و پنج درجه را دادم بخواند. عوض شده ام و کاری اش نمی شود کرد. آن طور بودم. راست می گوید. این روزها اما همه چیز آرامشِ یک بعد از ظهر تابستانی را دارد؛ دراز کشیدن روی چمن، زیر سایه ی یک درخت. رخوتی که می چرخد در رگ های آدم. پلک ها سنگین می شوند و نقش خیال می آید پشت شان. در عزلت پشت پلک های بسته. آدم تنها است. تنها تماشاچیِ بازیِ خیال هایِ پراکنده.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

پنجاه

خیلی خسته ام. به سرم زد و از دانشگاه تا خانه را پیاده برگشتم. دیشب چهار ساعت خوابیدم. صبح هم رفته بودم پیاده روی. تمام روز  هوا مه گرفته بود و مه همیشه پرم می کند از قصه. رطوبت هوا پوستم را نوازش می کرد. کتاب یان آندره آ را می خوانم. مارگریت دوراس را دوست دارم. اندازه ی کتاب هم خیلی محشر است. با یک دست راحت می شود نگه داشتش. توی مترو می خواندم اش. بعد از مترو تا دانشگاه در حالی که راه می رفتم. لذتِ کتاب خواندن. یک جاهایی اش را دوست دارم برای خودم بلند بلند بخوانم. طنین صدای خودم را بشنوم. نثر این زن عجیب ساده است. خبری از کلماتِ خیلی غریب درش نیست. اما یک جور شاعرانگی ناب توش هست. دوست دارم وقتی پژواک کلماتش توی گوشم می پیچید.
صبح به دوستِ عزیزی گفتم که خیلی خار دارم. می دانم. آدم های نزدیکم را زیاد زخم می زنم. و هر زخم هزاران بار در ذهنم تکرار می شود. هر تکرار، زخمی می شود به جانِ خودم. هوا مه گرفته بود و نشسته بودیم روی یک نیمکت چوبی سالخورده توی پارک در گوشه ای مهجور. غمگین نبودم. هوا قشنگ بود و من مسحور بودم.

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

چهل و نه

روزهایی هست که رازی در دل شان هست و آن راز متمایزشان می کند. روزی مثلِ امروز.

هوا چند روزی هست سرد شده و آدم پاش را که از خانه بیرون می گذارد سرما نیش می زند روی پوستش. از همه ی لباس ها رد می شود و می رود می نشیند یک جایی زیرِ پوست آدم. متراکم می شود روی شانه ها و کمر. بعد یک لرزی می اندازد به جان آدم. تشدید می کند حال آدم را. غم و نگرانی توی دل باشد، با این سرما می شود اندوهِ دو عالم. خوشی اگر باشد، با این سرما می شود یک جور ارتعاش شعف ناکِ بندبندِ بدن.

امروزم به رخوت گذشت. بی آنکه حس کنم یک روز زندگی کرده ام، الان شب است، دیروقت و من نه حسرتی دارم نه نگرانی ای. یک جور آرامش غریبی که می گذاردم ببینم که من چه تمرین هام را امشب تمام کنم چه نه، ارزش پیاده روی فردا صبح ازشان بیشتر است و جایی برای نگرانی نیست. آرامم و آسوده.
حافظ ورق می زدم. نگاهم خورد به این:

شرابِ تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

من بی شرابِ تلخ، مستم انگار.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

چهل و هشت

پیاده روی پیش از طلوع آفتاب.
خستگی و خواب پیش از ناهار.
کیک درست کردن.
صحبت کردن با دوستان.
شام درست کردن.
صحبت با دوستان.
خواب آلوده ام و هر کدام از این ها یک دنیا قصه اند برای روایت کردن.

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

چهل و هفت

نیازِ مبرمی دارم به گوشه ای برای فکر کردن. گره هایی هست که به این سادگی ها باز نمی شوند. بعد آدم می گذاردشان کنار به این امید که مرورِ زمان و فرسودگی اگر بازشان نمی کند اقلا پاره کندشان. بعد یک روز که خیلی خوشحال است و کارهایش توی دانشگاه خوب پیش رفته و بعد هم نصف مسیر دانشگاه تا خانه را در خنکای سر شب پیاده آمده، می آید خانه و می بیند گره باز که نشده هیچ، یک تابِ بدتری هم خورده و برگشته. درست موقعی که دلش می خواهد یک نفرِ عزیزی کنارش باشد، به جاش یک نفری که فقط گره به زندگی اضافه می کند، برگشته سراغش  با حالِ گره دارتر از همیشه. که صراحتی که می خواسته باهاش آن آدم را بیدار کند که هی، چشم هات را باز کن، من آن نیستم که تو فکر می کنی می خواهی، به صرافت انداخته آن آدم را که بیاید بی پرده تر و بی دفاع تر بازی کند. آن آدم را، با همه ی نیازش و دردش و تنهایی اش می بیند و می فهمد. و نفرینی است این فهمیدن. آدم با دردِ آن دیگری درد می کشد و فکر می کند که عجب شمشیرِ دولبه ی لعنتی ای شده این ماجرا.
در این میانه تو می آیی می نویسی سلام. بعد من همین طور خیره می شوم به این یک کلمه. بعد یک نفسِ عمیق می کشم و چشم هام را می بندم و می گویم انگار که اصلا نبوده ام اینجا. بعدا صحبت خواهیم کرد. صدایِ خنده ناک ات می پیچد توی گوشم. تو قلِ منی با هشت سال تأخیر. دلم می گیرد. اما نیاز مبرمی دارم به گوشه ی خلوتی برای فکر کردن امشب.

پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

چهل و شش

بعضی شب ها هم آدم می رود بازمانده ی روزش را برای یک دوست درد دل می کند و به ساعت نگاه می کند، می بیند نزدیک ساعت دو شده و هنوز ننوشته ولی دیگر چیزی هم در دل اش نمانده که بخواهد بنویسد. بعد، از یک جور احساسِ خوشبختی پر می شود و فکر می کند زندگی چه خوب است.

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

چهل و پنج

بیل زدن آدم ها را به هم نزدیک می کند. یک ترم با هم آواز خواندیم. صداهای پخش و پلایمان به هم آمیخته. صداهامان به هم نزدیک شده. اما خودمان نه. آدم گاهی باید یک بیل بردارد برود زمین شخم بزند با یک جمع. یک مزرعه ی بزرگ. آخرش، حسابی که عرق از سر و روی همه سرازیر شد، بساط و نان و پنیر را پهن کند و بنشینند دور هم. بیل زدن آدم ها را نزدیک می کند به هم. مگر اینکه نخواهند. باورم نمی شود این طور کم رو شده باشم. تکان نخورم از جام. نروم سرِ صحبت باز کنم با کسی. مرا چه می شود؟ یک ترم گذشته ولی در این یک ترم، در این هفته ای یک بار دور هم به عشقِ آواز جمع شدن هامان، با کسی انگار گرم نگرفته ام. پیری این طور به سر آدم می آید؟ با ترس از غریبه ها؟ با زدنِ برچسبِ غریبه روی آدم های جدید و نزدیک نشدن بهشان و منتظر نشستن که بیایند سرِ صحبت را باز کنند با آدم؟
فردا اجرامان است. گروه کر دانشگاه. بعد من همین طور که می خواندیم دیدم هر چه قدر که صدای من با صدای بقیه رفیق شده، من دور مانده ام انگار. بعد یاد فریده ی پنج سال پیش افتادم که سرِ اولین کلاس دانشگاه، میز به میز رفتم گفتم سلام من فریده ام تو کی ای.
چه دورم از آن فریده.

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

چهل و چهار با تاخیر

یک وقت هایی هم هوا بارانی است آدم شب می آید خانه می بیند که اینترنت قطع است.

روزی که به پیاده روی ای دیرتر از معمول شروع شده بود، و به قهقهه و شوخی های حاصل از دیدنِ آدریان برودی در خیابان های نزدیکِ دانشگاه اوج گرفته بود و در کتابخانه به کلنجار رفتن با خود،  با ترس از آغاز کردنِ کاری که نمی دانم چه طور باید انجام اش بدهم، گذشته بود و نتیجه ی یکی از کلنجارها که به سادگی ایمیلی که به استادم زدم که من فکر می کنم فلان و پاسخ اش که ولی فلانی و فلانی که تو این حرف را می زنی راجع به کارشان خودشان در مفاله شان گفته اند فلان، شده بود سطلِ آبِ سردی بر سرم در پایانِ یک روز کاری. به شامِ کامبوجی خوردن و دیدن دوباره ی یکی از کارتون های محبوبم و خوابِ آرام ختمِ به خیر شد.

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

چهل و سه

ناتالیای عزیز. نشسته بودم توی کتابخانه. یادِ گفت و گوهایی با لئوکو افتادم. چزاره پاوزه. اولین باری که فهمیدم چنین آدمی وجود دارد توی کتابِ فضیلت های ناچیز بود. در تصویرِ یک دوست. چندین سال بعدتر وقتی در میانه ی خواندنِ گفت و گوها، ناگهان یادم آمد اسم چزاره چرا به گوشم آشناست از آن شادی ها بهم دست داد که انگار یک چیزی درونم هست که می خواهد برسد بیرون. انگار که چشمه ای. یک جور درد و تنگی در تنم حس می کردم. شادی ای چنان عظیم که این تن تنگش است. از آن شادی ها که انگار آدم می خواهد منفجر شود. تن را بگذارد و بشود یک توده ی متراکمِ شادی، چشمه ای که می تواند دنیایی را سیراب کند و تمام نشود. این طور شادی ای در برم گرفته بود. امروز هم، وقتی یاد لئوکو افتادم آن شادی برایم زنده شد. بعد یادم افتاد که الان مدتی است می خواهم فضیلت های ناچیز را دوباره بخوانم. خوبیِ کتابخانه همین است که در لحظه یادِ یک کتاب می افتی و احتمالِ اینکه از آنچه می پنداشتی نزدیک تر باشد خیلی زیاد است.

همان جا نشستم و زمستان در ابروتزی را خواندم که ناتالیا از دوران تبعیدشان می گوید. از زمستان های آن دهکده ی دور افتاده. و حسِ غربت توی حرف هاش... می خواندم و پیِ آن پاراگرافِ آخر می گشتم. یادم بود که چه طور هربار که می خواندم اش می لرزاندم. ولی یادم نمی آمد چه نوشته بود در آن پاراگراف. بازی های حافظه. بعد که رسیدم به آن جا. خواندم و دوباره خواندم اش. صداقتی هست و حسرتی توی آن یک پاراگراف. بعد از آن همه که از ایامِ کسالت بارِ زمستانِ ابروتزی گفته می آید و می گوید:

My husband died in Rome, in the prison of Regina Coeli, a few months after we left Abruzzi. Faced with the horror of his solitary death, and faced with the anguish which preceded his death, I ask myself if this happened to us--to us, who bought oranges at Giro's and went for walks in the snow. At that time I believed in a simple and happy future, rich with hopes that were fulfilled, with experiences and plans that were shared. But that was the best time of my life, and only now that it has gone from me forever--only now do I realize it.

ذهنم این را هم به «توقع» گره می زند و پیروزمندانه ابروش را بالا می اندازد که یعنی چه قدر بگویم دم را دریاب. بعد، از یک گوشه ی ذهنم یکی اعتراض می کند که همان امیدها و قصه ها، همان ها آن روزهای ناتالیا را آن طور درخشان و ناب می کند. امید و قصه و خیال هم مالِ این دَم اند. دریاب شان.

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

چهل و دو

امان از امیدهای مبهم و آرزوها. انتظار آفتِ زندگی است. چشم گرداندن در پی چیزی و ندیدنِ چیزهای دیگر. بی نیازی را چاشنیِ امید های مبهم و آرزوهام می کنم. می شود شوق. می شود آمبرواز فلوری. می شود بادبادکی در جست و جوی رنگ آبی.

چه خیالی چه خیالی ..... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

پی نوشت. بادبادک های آقای رومن گاری و شعرِ آقای سهراب سپهری. ترکیبِ محشری است. «صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.»

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

چهل و یک

روزی طولانی اما دلچسب. سردرد و تبِ خاطرات و آرزوها و یادهایی که به نگاهی بیدار شدند در ذهنم. غریبه ای رو به رویم نشسته بود در کتابخانه که یک دو بار نگاه مان با هم تلاقی کرد و چه قدر قصه بود تهِ آن چشم های سیاه. ساعت ده نشده هنوز اما من انگار به اندازه ی شبی تا صبح بیدار ماندن خستگی در تنم جمع شده.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

چهل

خسته تر از آن بودم که گمان می بردم. صبح رفتم پیاده روی. برگشتم. خسته. خوابیدم. بیدار شدم. نیمه خواب. تلاش کردم کتاب بخوانم. ناکام ماندم. کمی فاوست ورق زدم. ریزه خواری کردم. تمام روز انگار تمامی آگاهی ام از وجودم مبذول همین دو وجه شده بود: گرسنگی و خواب آلودگی. نیازهای تن. یادداشتی برای جای دیگر نوشتم. بهای یک عمر پس زدن قصه هام را پس می دهم. هر روز که یکی می نویسم آنجا، می بینم که چه قدر دشوارم است. یک عمر نخواسته ام گوش بدهم به پرنده ی آبیِ تو قلبم. حالا آگاهانه تصمیم گرفته ام بگذارم اش بخواند ولی هنوز بعد از دو هفته سخت است. هنوز می ترسد. هر روز خیال می کنم که دیگر این آخرین نغمه است و برای فردا تهی ام و بعد به خودم نهیب می زنم که این قدر ساده جا نزن. کل لذت اش به این همه ناآشنا بودن اش است. ایجاز، آن هم در زبانی که هنوز غریب است. هنوز ظرافت هاش نامأنوس است برایم. و همین هر روز را جذاب می کند. هر روز، هر نوشته. بعد از شام یک مینی سریال دیدیم. من شگفت زده دیدم که چشم هام تر شد یکی دوجاش. دل نازک شده ام. خستگی هم هست. و یک مشت افکار پراکنده. بعد دلم تنگ شد از دست خودم. آدم های توی فیلم همدیگر را به برچسبِ نژاد می شناختند. بعد من یادم افتاد به چند روز پیش که مچ خودم را گرفتم. یک عالمه از همین برچسب ها تلنبار شده در گوشه گوشه های زندگی ام. همین من که می نشینم و روضه می خوانم که امان از نژادپرستی. داشت برایم می گفت که فلانی، دوست پسرش پاکستانی است. من گفتم «اوه، پاکستانی! چه شود!» جمله ام تمام نشده بود که دلم می خواست یکی بزنم توی گوش خودم. بعد گفت از تفاوت های فرهنگی و اینکه خانواده ی پسرک، فلانی را نمی پذیرند و خودشان می خواهند خیلی سنتی، یک دخترِ مذهبیِ سنتی مطابق فرهنگ شان برای پسرشان انتخاب کنند. گفتم «من هم منظورم همین بود.» داشتم ماله می کشیدم. خودم می دیدم که دارم ماله می کشم. ولی دیوار نبود که با گچ و ماله و بتونه صاف شود. زخمی عمیق بود و دردی نفس گیر. هنوز هست.

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

سی و نه

محض احتیاط این ها را پیش از پایانِ روز می نویسم. قرار است برویم میهمانی و ممکن است شب بر نگردیم خانه و نشود چیزی بنویسم. حالا این باشد، اقلا دلم خوش است ردی از این روزم نگاشته ام.

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

سی و هشت

یک روزهایی هست که مواجه می شوی با حجم عظیمِ آنچه نمی دانی. و بعد یک لحظه تردید می کنی که اصلا آیا می رسد روزی که از پس اش بربیایی. زود به خودت نهیب می زنی که هوی! حواست کجاست. مگر یادت رفته که چه زود دلزده می شوی از کاری که به چالش نکشدت؟ بعد، یک خوشحالیِ عظیمی بنشیند توی دلت. به همان عظمتِ ندانسته هات. بعدتَرَش، دمِ غروب بنشینی یک ساعت و نیم با دوستی گپ بزنی از هر دری. بعد یک جایی آن وسط های صحبت بی مقدمه بگوید ناراحت است که نیست. که نبوده، که کم بوده و بعد حرف بزنید راجع به ماجراهایی دیگر، و تو برای اش از دل نگرانی هات بگویی، خیلی آرام. در آرامش. و بعد با خودت فکر کنی که که چه قدر خوب است بازیِ "من-چه-محکمم" نکردن و گذاشتن که ببینندت این طور که هستی، پرِ تردید، پرِ ترس، آدمی هستی تو هم. بعد به خودت شروع کنی به خندیدن که این همه سال همه ی این ها را گذاشته بودی توی پستو، مبادا آن خدای کوچکی که از خودت ساخته بودی، غباری به قباش بنشیند. فکر می کنی که این هم عادتی دیگر است که باید ترک کرد. یادِ ژان ژاک روسو می افتی و امیل اش. امیل ام را عادت دهید که به چیزی عادت نکند. بعد همین طوری که ذهن ات پخش و پلا، پر از افکار پراکنده و خاطره ها و امید ها و قصه هاست، به کتابی فکر می کنی که دیروز از کتابخانه گرفته ای و به آدمی که کتاب را پیشنهاد کرده بود که بخوانی و ذهنت قصه می بافد و بعد با خودت فکر می کنی که امان از قصه ها و با این حال می گذاری دلت گرم شود به این قصه و لبخند بنشیند روی لبت و فکر می کنی که امید هم عجب چیزی است و چه طور است که تو بعد از این همه زمین خوردن های پیاپی، هنوز می توانی این قدر بی خیال پا بدهی به قصه ها و امید، بعد یاد رهایی از شاوشنک می افتی و بعد می بینی که الان داشتی به یکی از آهنگ هاش گوش می دادی و می بینی اسم اش امید است و لبخند دوباره پهن می شود روی صورت ات و بعد می بینی آدم ردّ فکرش را که بگیرد، پنج دقیقه هم کلی قصه توی خودش دارد. چه رسد به یک روز. یک عمر.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

سی و هفت

ظرفیتم کم شده انگار. قدیم ترها، برای همه وقت داشتم. همه که نه، ولی خیلی ها. می نشستم پای حرف شان. می فهمیدم شان. پیِ تسلا می گشتند، تسلاشان می دادم. این روزها اما کمتر از انگشتانِ یک دست اند کسانی که دلم می خواهد بنشینم پای حرف شان. که نگفته هاشان را از زیر آنچه می گویند بیرون بکشم. که بفهمم شان. که تسلا بدهم شان. که تسلا بگیرم از بودن شان که بگذارم بفهمندم. زمان گذشته و هر کدام پرت شده ایم یک گوشه ای و تکه پاره های عزیزترین قسمت هام را دارم تلاش می کنم از تاراجِ زمان و مکان حفظ کنم و جایی و مجالی برای تعارفات روزمره مان نمانده. دیگر نه توانی و نه تمایلی هست که بیایم و بازی ای را بکنم که تو به خیالِ خودت مرا گرفتارش کرده ای. امیدوار بودم که نیامدن ام به دیدن ات، که سراغی ازت نگرفتن هام بفهماندت که رفاقت و صمیمتی میان مان نیست. که هرگز نبوده. ولی تو ندیدی و زنگ زدی، بازیِ "من فقط نگرانِ احوالت هستم، همین، خواستی زنگ بزن نخواستی هم هیچ" سرم در آوردی. می فهمم ات. هنوز هم می فهمم ات. با این حال خسته ام از بازی. نه دلخوری ای هست. نه ترس از بازی های بعدی ات.

یادِ استادی افتادم که همیشه سر وقت می آید سر کلاس و هیچ کس را بعد از خودش راه نمی دهد. یک بار یک نفر دیر رسید به کلاس. در زد. گمانم کورسوی امیدی داشت که شاید دلِ استاد به رحم بیاید. جلساتِ اول کلاس مان بود و نمی شناختیم اش. استاد البته راه اش نداد. با این حال بعد از چند بار خواهش و تقاضا، آخرش هم کلاسیِ ما ناامید شد و در را بست و رفت. استاد چند ثانیه ساکت ماند. بعد یک نفس عمیق کشید. انگار که آهی. گفت بچه ها نکنید این کار را با من. گفتنِ اینکه برو بیرون، که دیر آمدی، که جلسه ی بعدی بیا، این ها سخت است. من هم دوست دارم شما همه تان سرِ کلاس باشید. ولی وقت شناسی را می خواهم یادتان بدهم. به من فشار می آید وقتی مجبورم می کنید چند بار بگویم که نیا. که برو.

حکایتِ ماست و رفاقت ها و آدم هایی که نمی خواهند ببینند که دنیا محل گذر است و آدم ها می گذرند، هزاران بار از سرِ زندگی و یک بار هم مرگ می بردشان.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

سی و شش

فکرم مغشوش است. دلم کسی را می خواهد که نیست. که هنوز نیست. که نمی دانم کِی و کجا قرار است باشد. که نمی دانم قرار است بگردم و پیداش کنم یا باید صبر کنم بیاید پیدام کند. که اصلا نمی دانم وقتی ببینم اش چه طور قرار است بشناسم اش. که چه طور قرار است بشناسدم. سردرگم ام. سرگردان. همین.

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

سی و پنج

خستگیِ تن از پا درم آورد. آمدم یک ساعت بخوابم، شش ساعت خوابیدم. بی شب به خیر به دوستان. بیدار شدم ساعت را دیدم. دلم گرفت. در تاریکی نشسته ام و این ها را می نویسم.

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

سی و چهار

بیل زدم این چند روز. کارِ یدی سرحالم آورد. کوفتگی بدن به سرخوشی اش می ارزد. رفتیم خانه ی جدیدش را از چاردیواریِ خالی و سرد تبدیل کردیم به خانه. جایی برای زندگی. به هر جا که آدم زندگی می کند که نمی شود گفت خانه. حتی اگر یک سال هم هر شب بعد از کلی کار و فعالیت برود جایی و اتاقی باشد و تختی هم، حتی به این هم نمی شود گفت خانه. نهایتا سرپناه. خانه را خاطره ها می سازند. لحظاتی که آدم گذرانده، و یک جور رابطه ی عاطفی بر جا گذاشته تهِ وجودِ آدم، که آن محل را سزاوار این نام می کند: خانه. دلم می خواهد فکر کنم بودنم پیش اش در این چند روز، تمام حرف های شوخی و جدی مان، تمامِ نفس نفس زدن هامان برای آماده کردنِ وسایل اش و مرتب کردن آن چاردیواری، در خانه شدن اش موثر بوده.

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

سی و سه

شبی بارانی بعد از روزی طولانی و کوله باری که برای مسافرتِ فردا صبح هنوز آماده نشده و شوقِ دیدارِ دوستی عزیز و خستگی و خواب آلودگی.

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

سی و دو

خیلی وقت بود این طور اشتیاقی نداشتم به کار کردن. خیلی وقت بود. بیشتر از دو سال بود که این طور تمرکزی نکرده بودم روی کارم. خیال می کردم توان اش را کف داده ام. اما امروز، بعد از این همه وقت یادم آمد: همراهی نیمه ی ناهشیار ذهن در فکرکردن، در فهمیدن. نیمه ی هشیار بازیگوش است. این ور و آن ور می رود. ناهشیار اما مثل جوی آبی است که بی صدا و بی شتاب راه خود را پیش می گیرد و بی هیچ ادعایی جلو می رود. سرسخت و مشتاق. حتی وقتی هشیارانه داری کاری دیگر می کنی، به کار خود ادامه می دهد.

انگار که امروز بیدار شده بودم از خوابی چندساله.
این حال را، این اشتیاق را، دوست دارم.

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

سی و یک

امروز حس شروع کردن درون ام می جوشید. کم خوابیِ دیشب پرده های هراسی را که مدتی است در هوشیاری ام خانه کرده اند درید. زندگی، و شوق. خواب آلوده ام و خوشبخت و زنده.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

سی

می بینی، روز سی ام بوده امروز. و عجب روزی بوده امروز. صبح داشتی دست و پا می زدی بین خوابیدنِ بیشتر و پیاده روی؛ و دیر بیدار شده ای و دیده ای پیغامکِ دوست را که من رفتم پیاده روی و تو هم اگر خواستی بیا و ساعت را نگاه می کنی می بینی نیم ساعت پیش ترک فرستاده بوده و با خودت حساب و کتاب می کنی و می بینی الان باید نزدیکِ پارک باشد. پاسخ می دهی اش که با مترو تا پارک خواهی رفت و پاسخ می دهدت که منتظرت خواهد ماند و ناگهان یادت می آید که یادداشت صبحانه ات را، واژه ی امروزت را ننوشته ای و دلهره ی تمام کارهای ناتمام گریبانت را می گیرد. می روی آبی می زنی به دست و رو. در آینه به خودت نگاه می کنی. توی چشم های خودت خیره می شوی. یک نفس عمیق می کشی و همه ی دلهره می گذاری کنار و می روی و می نویسی و آماده می شوی و زودتر از آنچه فکر می کردی سوار مترو می شوی. ناگهان یادت می افتد که امروز مترو در ایستگاه نزدیک پارک نمی ایستد. یک ایستگاه مانده، پیاده می شوی. بندِ کفش را محکم می کنی و می دوی. سرمای هوا و گرسنگی مجال نمی دهد که تمام مسیر را بدوی. شروع می کنی به سریع راه رفتن و می بینی اش از دور که نشسته نزدیکِ ورودی ایستگاه. شروع می کنی سرخوشانه دست تکان دادن.  طول می کشد تا ببیندت. هنوز نفس نفس می زنی وقتی بغل اش می کنی. کمی می ایستید و بعد راه می افتید. مسیرِ جدیدی را پیش می گیرید در پارک. و در میانه ی بحث، می گویی اش که چه طور مثل برادری است که هیچ وقت نداشته ای. یک جور رفاقت و صمیمیت که بین تان هست، عمیق و بی چشمداشت و تو به برادری تعبیرش می کنی. زیاد حرف می زنید. زمان از دستتان در می رود. و یک جور حسِ زنده بودنِ عمیق فرا می گیردت. سرشار از زندگی ای؛ با همه شیرینی و تلخی اش. با خودت فکر می کنی که بعدترها این روز را به خاطر خواهی آورد و سعادتِ زیستنِ چنین لحظاتی چنان سرشارت می کند که از گوشه های لب هایت به لبخندی سرریز می شود. حتی در سردترین زمستان، در طولانی ترین شب، در تنهاترین میدان.

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

بیست و نه

یک روزهایی هم هست که خیلی بی مقدمه می روی احوال یک دوست را بپرسی و او هم خیلی بی مقدمه می گوید برای ات از آنچه ساعتی پیش شنیده و چنان حیران شده که هنوز درد را حس نمی کند. و هی بحث به بیراهه می رود. مدام شوخی های بی هدف. بیا-به-همین-یک-جمله-بخندیم هایی که عمرشان به پنج دقیقه هم نمی رسد. تلاش ناآگاهانه اش برای پس زدن درد، برای وانهادن. یادِ نگرانی آن روزم افتادم. فکر کردم کاش نگرانی ام بیهوده باشد. با این حال بوی پوسیدگی می دهد رابطه شان. احساس می کنم از درون نابود شده و فقط تلنگری می خواهد از بیرون، تا غبار شود. چیزی برای اثبات به کسی ندارم. تمایلی هم ندارم به اثبات بر حق بودنِ حس ام در این مورد. دلم می خواهد که اشتباه کرده باشم. امید بسته ام به خطاپذیری احساس و استنتاج بشر.

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

بیست و هشت

امروز خسته دیده می شدم. از نگاه های شان این را می خواندم نگرانی ای شان را. از طنینِ صدای شان. ارتباطم با دنیای اطراف ام کم بود. توازنِ درون ام بر هم خورده بود. همه چیز از پیاده روی صبح شروع شد. هوا سرد بود. دو نفر از عزیزترین هام همراهم بودند امروز. با این حال چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یکهو تنهایی هوار شد بر سرم. قصه ساده بود. دو نفر که به هم نزدیک اند خیلی زیاد، و یک ماهی هست همدیگر را ندیده اند. تو خوب می دانی یک ماه چه قدر زیاد است. می بینی که چه طور دارند تک تکِ دقایقِ با هم بودن شان را زندگی می کنند. و تو خیره می مانی از زیبایی ارتباط انسانی شان.  در سکوت. و ناگهان احساس می کنی سرما نه از بیرون که از درون فتح می کند وجودت را. آرام راه می روید و تو دلت می خواهد شروع کنی به دویدن، سریع بدوی، خیلی سریع، و پشت سر بگذاری این سرما را، این چیزی را که از درون می گزدت بی که درست بدانی چیست. همین طور که راه می روید، آرام آرام سر در می آوری که نیشتری که حس می کنی از کجا آب می خورد: تنهاییِ گریزناپذیر و تناقضِ دردناک اش با بودن شان همراه ات در این صبح سرد. یک جور خستگی می افتد به جان ات. میلِ غریبی به خواب. می رسید خانه. صبحانه می خورید. کمی صحبت و بعد می خوابی. از چند ساعت بعدتر که بیدار شدم، تا همین الان، حالِ عجیبی دارم. خستگی تمام تن ام را گرفته انگار. چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. با این حال ذهنم بیدار است. و عجیب توانِ تمرکزش بالاست. گمانم به خاطرِ اینکه تمرکز روی هر کاری بهانه ی خوبی می دهدش که یادِ سرمای صبح را پس بزند.

پی نوشت درست همین امروز که با شبیخون تنهایی شروع شد، دوستی بعد از یک هفته، درست وقتی که داشتم فکر می کردم که خوب، یحتمل دل اش نمی خواهد پاسخِ نوشته ام را بدهد، دل ام را گرم کرد به جوابی دلنشین. الان حسابی گرم و خوشم. کیکی که می خواستم را هم درست کرده ام. مستِ بوی دارچینم و سیب و کاکائو.

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

بیست و هفت

امروز خوشم. بی که دل به قصه ای بسته باشم خوشم. و خواب آلودم. زیاد.
روز محشری داشتم:

صبح پیاده روی در مه.
شستن و سابیدن حمام.
وقت گذراندن با یک دوستِ تازه از راه رسیده.
ملاقاتِ یک انسانِ عجیب در جایی دور از انتظار...

سرشارم از زندگی و تمامی مواهبی که در آستین دارد. 

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

بیست و شش

امروز داشتم  همان کتاب را که دیروز شروع کرده بودم می خواندم. کتاب راجع به چگونگی پُل زدن است بین دنیای درون و بیرون. آدم های دیگر مثلا. بعد یک جا راجع به ارتباط میان آدم ها و گفت و گو، یک نمودارِ دایره ای گذاشته بود:
واژگان: هفت درصد
طنین صدا: سی و هشت درصد
زبانِ خاموشِ بدن: پنجاه و پنج درصد

با خودم فکر کردم که حالا هی بنشینیم و در مدح تکنولوژی بگوییم و ارتباطات راحت تر. پنجاه و پنج درصدِ گم شده شوخی نیست. بیش از نصف. بیخود نیست که این قدر این ارتباطاتِ راهِ دور نفس-گیرند و دشوار. به جبران آنچه از دست داده ایم، توانی دوبرابر یا حتی بیشتر می گذاریم بر واژه ها. در پژواک صداهامان. زمانی دو برابر و حتی بیشتر صرف می کنیم.

با خودم از درِ آشتی در آمده ام امشب.

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

بیست و پنج

روزهایی هست که چیزها سرِ جاشان نیستند. نوشته ای را که برای اینجا نوشته ای جای اشتباهی گذاشته ای، بعد جا به جاش می کنی به خیال خودت سرِ جاش می گذاری، بعد اشتباهِ بعدی، دوباره چیزی را جای اشتباه می گذاری. با این حال بر خلافِ معمول خبری از ملامتگرِ درون نیست. سرخوشی. و انگار سرِ جا نبودن ها هم کاملا سرِجاشان رخ داده اند. انگار که جزئی از هارمونیِ دنیات باشند. سرِ ظهر کتاب هایی که چند روز پیش خریده ای می رسند. یکی را برای بابا خریده ای. چند روز پیش گفته بود که می خواهدش. دیگری را دوستی پیشنهاد داده بود که بخوانی. کتابِ درسی است. از این درس های مقدماتی روانشناسی. از همین ها که بدیهیات می گویند. با این حال جذب اش می شوی. آنچه نوشته برای ات جدید نیست. اما نحوه ی جمع بندی اش و کنار هم گذاشتنِ شواهدش به مذاقت خوش می آید. به خواندن اش ادامه می دهی. می روی خرید. در راه رفت و برگشت در مترو می خوانی اش. یک جور لذتِ شیرینی می دهدت. این طور مستِ کتاب شدن. این مستی را دوست داری. بر می گردی خانه. با خودت فکر می کنی که شام یا تنبلی؟ بعد به لبخندشان فکر می کنی وقتی که می رسند. البته شام. شام داری حاضر می کنی و کماکان خوشحالی و از این خوشحالی که در طولِ روز پایدار مانده خوشحالی و فکر می کنی به دوستی که صبح با هم حرف می زدید و نوشته هایت را به دختران شاه لیر وصف کرده بود و چه قدر تو را خوش آمده این وصف یا شاید این حقیقت که کسی هست که می خواندت و کشف می کندت باز از سرِ نو. کسی که دوستی تان برای اش مهم است همان قدر که برای تو. بعدترک همان دوست پیامکی فرستاده در باب زمان های از دست رفته که سرمستی ات را دوچندان کرده و یادِ شعر نیما می افتی. «یادِ بعضی نفرات». با خودت می گویی یاد بعضی نفرات زنده ام می دارد.

کماکان سرخوشم.

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

بیست و چهار

صبح بیدار شده ای و دیده ای پیامک اش را که فلانی ام و چند روز پیش ایمیلی فرستادمت و جواب می خواهد ازت. توی تخت بودی و نیم خیز شده بودی و وزن ات روی آرنج ات بود وقتی که پیامش را خواندی. خود را رها می کنی و به پشت دراز می کشی و با خودت فکر می کنی این ماجرا بار چندم است که درست صبح روزی که امتحان داری یخه ات را گرفته. کمی ترس بَرَت می دارد و ذهنت قصه های شوم می بافد. چشمانت را می بندی و به خودت می گویی آخرش مرگ است دیگر. خوب که چه. فعلا که زنده ام و همین است که مهم است. چشمانت را باز می کنی و روز شروع می شود.

نشسته ای و داری آنچه مطالعه کرده ای را مزمزه می کنی، تا زیر و بم اش دست ات بیاید و چشمانت بی هدف خیره مانده به صفحه ی لپ تاپ. به تغییری بر صفحه رشته ی افکارت پاره می شود. آمده تو را به فهرست دوستانش اضافه کند. برای گپ و گفت تصویری. و تو با خودت فکر می کنی که واقعا چرا دست بر نمی دارد. همراه تقاضای دوستی اش متن بلند بالایی نوشته که ما چه قدر اندوه زده ایم و بیا حرف بزنیم. و تو فکر می کنی به آخرین بار پیش از این، که از درِ تحقیر در آمده بود و جواب نگرفته و حالا از درِ بیا و به من کمک کن آمده. تو آن قدرها خودآزار نیستی که بروی خودت را درگیر قصه اش کنی. سکوت و بی اعتنایی را ادامه می دهی. می گذاری پیغام و ایمیل بفرستد هر چه قدر که می خواهد. بعد هی با خودت فکر می کنی چه چیز در این ماجرا این قدر پس می زندت؟ از کجا شروع شد؟ تقلا می کنی بفهمی. نمی خواهی دوباره در چنین ملغمه ای گرفتار شوی. فرار کردن و سنگر گرفتن گرچه راه های دمِ دستی و ساده ای اند، تو نمی پسندی شان در این مورد. درمان می خواهی نه مسکّن.و فکر می کنی. و فکر می کنی. و شب می شود و خواب آلوده ای و کماکان داری فکر می کنی.

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

بیست و سه

باد می زند و پرده ای کنار می رود و سِرّی بر ملا می شود. بعضی روزها هم این طورند. ناگهان میلی به حرف زدن فرا می گیردت. عطشی به فاش کردن. مثل بادِ بازیگوش. بعد تو می بینی که در یک روز با سه نفر حرف زده ای. به هرکدام گوشه ای را نشان داده ای. حرف زده ای و نوشته ای و همین. حالا آرامی. شب است و خواب آلوده ای و عمیقا احساس خوشبختی می کنی.

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

بیست و دو

امروز در این شهر چو من یاری نیست

پی نوشت - من، پس از ده ها بار گوش دادن به این ترانه.

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

بیست و یک

 یک وقت آدم می بیند که شب شده و قولی را که داده بوده هنوز انجام نداده. این است که ساعت ده شب تازه دست به کار می شود که پای سیب درست کند. کاری که تا الان نکرده و هیچ تخمینی از مدت زمان لازم برای درست کردن اش ندارد. بیشتر از آنکه فکر می کند طول می کشد. بعدش می رود با دوستان یک قسمت از یک سریال را می بیند که چند روزی است با هم دیدن اش را شروع کرده اند. بعد در تمام مدت سریال منتظر است تمام شود که بیاید بنویسد و بخواند و کلا کارهایی بکند که خوشحال تر می کنندش با این حال می نشیند سریال تماشا می کند و فکر می کند که کاش جورِ دیگری می شد با هم وقت گذراندن هامان را پر کرد. بعد فکر می کند می بیند که این جور ساده تر است و بهتر است کمی مثبت اندیشی کند و لذت اش را ببرد. و بعد لذت اش را می برد. و می بیند که بوی پای سیب که در فر دارد آماده می شود و کنار هم نشستن ها و چای مزمزه کردن ها و با هم خندیدن ها چه قدر خوب اند و آدم را مستِ خوشحالیِ ساده ی بی دغدغه ای می کنند. بعد فکر می کند که از کی این طور دور شده از سادگیِ دلچسبِ زندگی. و بعد می بیند که شاید آقای خیام هم می خواسته همین را بگوید وقتی که می گفته که این نقد بگیر. و دل می بندد به نقد و بعد که می آید بنویسد اول اش آن پیچیدگی-پرستِ درون اش افسار را دست می گیرد اما بعد از چند خط نوشتن می بیند که منصفانه ننوشته و لذت دقایقِ با هم بودن را کتمان کردن، از خود دریغ کردنِ شادی، بر خود حرام کردنِ هستی، آخرش راه به جایی نمی برد و زندگی بی خوشی های کوچک چه قدر خالی است؛ و این درست که خوش های بزرگ خوب اند، مثل جرعه هایی از شربت بیدمشک-نسترن که مامان درست می کرد، خوشی های ساده ی کوچک اما، مثل آب اند. گوارا و حیاتی.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

بیست

یک لحظه است. درست یک لحظه. رها می کنی همه چیز را. می بینی که دیگر بس است. که نمی خواهی تلاش کنی. که به خودت نشان بدهی که سعه صدرت بالاست. به خودت می گویی گورِبابای سعه ی صدر. هر جامی آخرین قطره ای دارد. بعد فکر می کنی می بینی که نه. تو با جامی که پر شده فرق داری. تو هنوز جاداری. اما دلیلی هم نمی بینی که بیهوده بگذاری بر هم تلنبار شود. رها می کنی و با خودت فکر می کنی که اصلا که گفته سعه ی صدر یعنی سوهان بر روحِ خود کشیدن؟ و بعد یک لحظه، یک مکاشفه. در تمام این مدت، تمامِ آنچه بر خود هموار کرده ای، تمام اش خودآزاری بوده. بی ثمر. که سعه ی صدری اگر بخواهد باشد باید از سر محبت باشد نه از سرِ لجاجت با خود. که چیزهایی هست که تلاش برای اثبات شان، به خود یا به دیگری، نقض شان می کند. به نابودی می کشاندشان. مثلِ این است که بخواهی مهربانی ات را به کسی ثابت کنی. آزرده اش خواهی کرد، عذابش خواهی داد.

می دانی. خیلی ساده مرا به این نقطه رساند. از ناکجا به سلام و احوال پرسی ای آمد سراغم. سعه ی صدر: جوابِ سلام و احوال پرسی متقابل. پرسیدن اش که دارم چه می کنم و گفتن ام که دارم فکر می کنم به آنچه می خواهم بنویسم. و گفتن اش که وقت ات را به فکر کردن تلف نکن. به جای اش با نوشتن وقت تلف کن. اصلا راجع به من بنویس. و خنده اش... چه می شود گفت جز سکوت، به کسی که نمی داند که خندیدن به علایقِ دیگران، بهترین راه جلبِ توجه و علاقه شان نیست. سکوت. همین و تمام.

پی نوشت امروز درس مرگ را شروع کردم. تا اینجا که اوقاتِ خوشی داشته ام. بازمانده ی امروزم گمان می کردم بیشتر راجع به این درس و استاد سرزنده اش باشد. اما گفت و گویی که بَرَم تحمیل شد، مسیرِ فکرم را عوض کرد.

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

نوزده

دیشب اشکم دمِ مشکم بود. دلهره ی درس های نخوانده و کارهای بر هم تلنبار شده و شکوایه ی استاد از کوتاهی هایم و البته راهنمایی های مهربان اش که دردشان بیش از شکایت اگر نباشد کمتر نیست و دخترکِ کمال گرای درون که ملامت کنان با ملایمتی قضاوت گر نشسته بود کنجِ دلم و می دانی، همین ها کافی بود. اشکم دمِ مشکم بود و دوستی بود که دارد یادم می دهد که محکم بودن و بزرگی به اشک نریختن یا نهان کردنِ اشک های ریخته نیست. داشتیم حرف می زدیم. چشمهایم تر شده بود که گفتم اش اگر کمی بیشتر ادامه دهیم اشکم در می آید. گفت رها کن. بعدش آرام می شوی. رها کردم و نشستم به نظاره ی خودم که چه طور اشک ها بی صدا بر صورتم جاری شد. و بعد هق هق. و بعد لرزشِ شانه ها. با صورت نمناک رفتم توی تخت، پتو را کشیدم تا زیر چانه ام بالا. خواب آرام و سریع در برم گرفت. صبح بیدار شدم. از غصه خبری نبود. انگار در همان اشک ها آب شده بود، بخار شده بود. من انگار نه انگار که شب قبل، مثلِ عزیز-از-دست-داده ها گریه کرده باشم. صبح پاشدم. خیلی آرام. به طرزِ غریبی بازیِ "مرا از دست دادی و دیگر باز نمی گردم"ِ زمان بَرَم کارگر نبود. نشسته بودم و کار می کردم. هر چه که از دستم بر می آمد. و زمان انگار دید بازی اش بی اثر شده، قدم آرام کرد. شاد بودم. کمی نگران بودم. اما نگرانی ام اندوهناک نبود. نگرانی ام از آن دست بود که تمامِ حواسم را معطوف کارم می کند. یک جور تمرکزی که خیلی وقت بود کمتر تجربه اش کرده بودم. یک جور تشنگی، اشتیاق. بیداریِ بی ملال. شاد بودم. عمیقا شاد بودم. غصه ی روزهای اخیر سردم کرده بود. بعد امروز صبح گرمایی زیر پوستم دویده بود. توی رگهام. با خودم فکر کردم که شاید راست باشد که آدمی همه چیز را به متضادش می سنجد.  که بی غم، درکی از شادی نخواهیم داشت. روزم به شادی گذشت. و حالا نشسته ام و فکر می کنم به این همه گنجایش یک روز برای سرشار بودن از هستی. از شادی. یک گپ و گفت خوب، به کار گرفتن ذهن و فهمیدنِ چیزی جدید، و از سرگردانی و درجا زدن گذشتن. و موسیقی. گروه کُر دانشگاه واقعا تجربه ی بی نظیری است. امروز تمامِ این را تمرین کردیم. کمتر از یک ماه به کنسرت مان مانده.

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است...

من هم همین طور آقای سهراب. حتی شاید بیشتر.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

هیجده

آدم است دیگر. یک شب سرش درد می کند. بعد همه ی فکرهای روزش هم دست از سرش برنمی دارند. مثلا فکری که از صبح وقتی ناگهان در میانه ی پیاده روی مچ خودش را گرفته که چه طور در خفا، هنوز دل اش می لرزد از خواندن اندوه های عاشقانه ی شعرا، با اینکه می داند پای این عشق می لنگد. عشقی که معشوق را جفاپیشه می خواند و وفاداریِ خود را بر سر کوی و برزن هوار می زند. فریاد تظلم خواهی از معشوق؟ این است رسمِ عاشقی؟ نه. نه در قاموسِ من. این بیشتر به هوسی می ماند. میلِ سیری ناپذیرِ داشتن. به وصل فنا می شود آنچه عشق می خوانندش. هر چه هست این، نابودگر است. عشق اما مایه ی زندگی نیست مگر؟

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

هفده

تمام عمرم به معجزه گذشته انگار. احساسِ یونس را دارم در شکمِ نهنگ. پیامبر بودن کار سختی است. نه به خاطر سر و کله زدن با مردمانی که نمی خواهند یا نمی توانند بفهمند، نه. آدم هر روز سر و کله می زند با این ها. پیامبر بودن، معجزه آوردن سخت است. آدم را خالی می کند. حالا هر چه قدر هم از وارستگی و از تعلق ها رهیدن ها ببافم به هم، در این لحظه، این من، نگاه می کند به زندگی، می گردد پی ردی، نشانه ای از یگانگیِ وجودش، کاری که فقط از او بر می آمده، تلاشی، حاصلی... تحمل بی حاصلی گاهی آسان تر است از دیدنِ حاصلی، و حس کردن که این ها از دسترنج ات نبوده. شانس. اقبال، دستِ روزگار. تحمل خوش شانسی برایم آسان تر از تحمل بداقبالی نیست. دشوارتر است حتی. سنگینم می آید وقتی حس می کنم دارم ولی نه از سرِ لیاقت که از بازیِ روزگار. هستم اما انگار مهره ای که امروز بر عرش نشانده اندش. هستم ولی چیزی کم است. چیزی از جنسِ خستگیِ بعد از یک روزِ طولانیِ کار در مزرعه. وقتی که کمر راست می کنی و نگاه می کنی به خرمنِ اطرافت. بی آن خستگی، خرمن معنا ندارد. نگاه اش که می کنی، قشنگ است، اما از تو نیست. تو از آن نیستی. کار یگانه می کند آدم را با زندگی.

امروز تمرین هام را تحویل دادم. طبق معمول صبح روز تحویل دادن اش شروع کرده بودم به نوشتن اش و تمام اش کرده بودم تقریبا و تحویل دادم رفت. بعد استاد تمرین های هفته ی پیش را برگرداند به مان. بعد من تصادفا نمره کسی را دیدم که می دانم به مراتب بیش از من وقت و انرژی صرف تمرین ها و درس هایش می کند. بعد فکر کردم که لیاقت او بیش از من است، اما عایدش نه. و اینکه من چه کار دارم می کنم؟ کارهایم را، روی مرزِ آنچه دیگر نمی شود انجامش نداد انجام می دهم. مثل کسی شده ام که زندگی اش خلاصه شده در نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن: آنچه انجام اش ضرور است. بعد فکر کردم که بگردم شاید گوشه ی دیگری از زندگی را دست گرفته ام. بعد دیدم که نه. بعد فکر کردم که روز طولانی تر از آن است که به نظر می آید و من چه خسته ام. که چه قدر از آخرین باری که چیزی را خوانده ام و ذهنم باهاش کُشتی گرفته می گذرد. که یادم نمی آید کِی بوده آخرین باری که نشسته ام برای خودم بازی کرده ام با مفاهیم به جای فقط از سر باز کردن شان در حدی که بتوانم جواب مناسب پس بدهم. برای دیگران نمی توانم زندگی کنم. می بینم شان که راضی اند و رنج می کشم از اینکه برای شان همین جواب های بی زحمت کافی است. که ساده راضی می شوند.

پیکاسو گویا گفته که فقط کاری را حواله ی فردا کن که دلت بخواهد بمیری بی که انجام اش دهی.

بروم زندگی کنم. همین امشب. همین الان. فردا هیچ وقت نمی آید.

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

شانزده

امروز تولد دوستی بود. پیغام دادم اش که تولدت مبارک. کمی حرف زدیم. گفت که دوستان برای اش جشن تولد غیابی گرفته اند. بهش گفتم محبوبیت ات بالاست. خوشحال بود. بعد من با خودم فکر کردم که رفاقت علف خرس نیست. که راحت واداده ام. که راحت از کف داده ام. با این حال حسی درونم هست که نمی گذاردم دست و پا بزنم. یک جور رهایی و بی قیدی. حتی از این هم فراتر می رود حس ام. می رود با طعنه ای، چنگ می زند به خاطراتم. می آوردشان بالا، زیر نور، تکان شان می دهد. غبار می شوند. از زیر غبارها اما گاهی رگه هایی پدیدار می شود. رگه هایی ماندگار. عمیق. آین ها را که می بیند طعنه از نگاه اش، نگاه آن پاره ی من که چنین بی رحمانه دست به غبارروبی زده، محو می شود. جایش را تحسینی می گیرد. من به همین نادره های روزگار خوش ترم.

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

پانزده

 برف بارید امروز.
***
صبح رفته بودم پیاده روی. باران می بارید. نمِ باران و نسیم خنک و گپ و گفتی با یک دوست. دوست چند روزی هست که کمی گرفته است. با این حال، وقتی بازمانده ی روزِ قبل را خوانده، صبر کرده چند ساعتی بعدترک که مطمئن باشد بیدارم زنگ زده که حرف بزنیم. آدم قوی می شود وقتی می داند کسی هست آن سوتَرَک، که نگرانِ حالش می شود؛ که جویای احوالش می شود، حتی در روزهای نه چندان درخشانش. با خودم گفتم بس است دیگر. چه دلیلی از این بالاتر برای شادی؟ بس کن این افکار بی سر و تهِ «آه، چه تنهام من» را. یک آدم هایی هستند که دل ات گرم است به بودن شان، که غم شان، اندوهگین ات می کند و در عین حال تلنگرت می زند که «هی، اندوه را به اندوه نمی شود شست». اندوه مرتبتی از مرگ است. حالا نه به جسم، اما بسته به شدت اندوه، تکه هایی از جانِ آدم خاموش می شوند. دوستی آدم را جویای زندگی می کند. نمی گذارد که به مرگ وابدهد.
***
انکیدو که مرد، گیلگمش راه افتاد از هزار جنگل تاریک گذشت، جوانی اش را در تاریکی شان گم کرد، با هزار خطر دست و پنجه نرم کرد. افسانه می گوید از ترسِ مرگ. من اما فکر می کنم که به خاطرِ دوستی رفت که با هم هزار خطر را از سر گذرانده بودند. خوش دارم قصه را عوض کنم. که رفت تا اکسیری بیابد برای نامیرایی. نه فقط برای فرار از مرگ. که برای بازیافتن دوست.

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

چهارده

صبح پیاده روی رفته ای، توی پارک داری راه می روی و به قصه ی دوستِ عزیزت فکر می کنی و جایی پس ذهنت می گوید آخرِ قصه نزدیک است، که از همین فکرها شروع می شود، همین تردیدها. که الان اگر به زبانش آمده اند یعنی خیلی وقت است توی ذهنش داشته اند بالا و پایین می شده اند. رابطه ی بی جان شان را می بینی. و فکر می کنی کو عیسی دَمی که بیاید و زنده کندشان. فکر می کنی به دوری شان از هم. به اینکه به دلتنگی پا داده اند که از زندگی دورشان کند، که بگذاردشان بر سرِ دو راهیِ حفظِ رابطه به بهای زندگی نکردن یا زندگی. به اینکه وفاداری شان به هم را با کناره گیری از زندگی بروز داده اند. و اینکه این طور دوام نمی شود آورد. که زندگی از مرگ قوی تر است. که رابطه شان به جای اینکه در رکابِ زندگی باشد، روبه روی زندگی ایستاده و چه محتوم است سرنوشتِ چنین بازی. که تنها راه، چینشِ دوباره ی مهره هاست. که این دست، مرده است. که رابطه را و زندگی را در یک صف بگذار و بتاز، اما مقابله شان، مبارزه ی غم انگیزی است، فرساینده، بی بَرنده. بعد غمی می آید، از ناکجا سرت خراب می شود. بعد همین طور که داری با خودت سروکلّه می زنی که ببینی غم ات را چه کنی یک گوشه ای می بینی مردِ بی خانمانی را که پتوی نازکی دور خودش پیچیده و کز کرده کنج دیوار و خواب است انگار. سرمایی می افتد به جان ات، از درون، بعد حس می کنی که تمامِ گرمایی که تا همین چند لحظه پیش وجودت را گرم می کرد، راه می دهد به سرما و متراکم می شود، داغ در چشم خانه ها و یک توپِ سفت و گرم در گلو. بعد شگفت زده می مانی که چه قدر حساس شده ای. دل نازک. و راه می روی و رها می کنی فکرت را. نگاهِ خیره به درون ات را رها می کنی تا دنیا را ببیند، پاییز رنگارنگ را، آسمانِ آبی را، درختان را.

بعد الان که نیمه شب است و داری این ها را می نویسی فکر می کنی که «وقتی که درخت هست، پیداست که باید بود» و فکر می کنی که چه خوب گفته سهراب.

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

سیزده

امروز در گشت و گدار روزانه ام در فضای مجازی رسیدم به نوشته های آدمی که دستِ برقضا چند روزِ پیش اینجا مهمانمان بود. چیزی نوشته بود در بابِ رفاقت و شاد شدن از شادیِ دوست. شاد شدن بی حسرت، بی قضاوت، بی رقابت.
فاصله های مکانی عظیم بین مان، احتمال این را که دوستی بیاید از اتفاقی دلچسب بگوید و من هم بتوانم در آن سهیم شوم پایین آورده. از موقعی که این نوشته را خوانده ام، هی لحظه های مختلفی یادم می آید که با عزیزی داشته ام حرف می زده ام و چنین موقعیتی پیش آمده، اینکه من آن موقع ها چه گفته ام. "رفیق" بوده ام یا "رقیب". کارنامه ام خیلی درخشان نیست. کتمان نمی توانم بکنم. توجیه هم.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

دوازده

فکرهایی هست که مثل خوره می افتد به جان آدم. بعد هی دور آدم می پیچد. روی همه چیز سایه می اندازد، بعد یک جایی پسِ ذهنِ آدم یکی نشسته که روی همه چیز برچسب می زند، بعد این بر چسب-زنِ کوچک روی این افکار برچسب می زند افکارِحقیر، مشکلاتِ بچگانه، سستیِ اراده، یا چیزی از این قبیل. بعد آدم هی می آید حرف بزند، هی احساس می کند که ارزش گفتن ندارند این ها، که خودش باید از پس شان بر بیاید. بعد هی نمی گوید. بعد این ها هی روی هم تلنبار می شود. هی سنگین و سنگین تر می شود. همزمان باهاش حسِ شرمساری هم می آید که دردسر را دوچندان کند. خجلت از اینکه از پس اش برنیامده هنوز. این جور وقت هاست که آدم بهتر است برچسب ها را بدهد به باد. برود حرف بزند. نه برای اینکه راهکار بگیرد، یا حتی کمک، برای اینکه رها کند. برای اینکه ببیند که شرم اش و ترس اش بیهوده بوده. که پنهان کاری اش مانعِ پیدا کردن حل مسئله بوده.

امروز رفتم پیش استاد راهنمام. مدتی بود نه مقاله ای را می توانستم با دقت بخوانم و بفهمم، نه کارهایم خوب پیش می رفت. قرار بود راجع به مقاله ای که گفته بودم می خوانم صحبت کنیم. نخوانده بودم. رفتم پیش اش. ساده گفتم نیازم به حرف زدن باهات. گفتم که تمرکزم پایین آمده. که زمانِ زیادی را خیال می کنم از دست داده ام و حس بدی که می دهدم این خیال، نمی گذاردم که کاری از پیش ببرم. می دانی که. یک جور عذاب وجدان. بعد نگاهم کرد، با آن چشم های همیشه درخشان و خندان. نگاهم کرد و گفت می فهمم. تو اولین کسی نیستی که همچین چیزی را داری از سر می گذرانی، آخرین هم نخواهی بود. ولی نگران نباش. راهش را پیدا می کنی. باید ببینی چه به شوق می آوردت و آن را نگه داری. آن شعله ی اشتیاق را که گرم نگه داردت. در نگاه اش، در آن لحنِ آرام کلام اش چیزی بود، اعتمادی شاید که پشتم را گرم کرد.

۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

یازده

خستگی، انگار که آواری از ناکجا، بی محابا بر سرم ریخت.

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

ده

همین جوری داری برای خودت راه می روی، بعد یک آن به خودت می آیی می بینی داری یک تکه آهنگی را زمزمه می کنی. نه کلمه ای از ترانه اش خاطرت هست، نه حتی چیزی بیش از همان یک بند که مدام در ذهنت دارد چرخ می خورد و زیرِ لب داری زمزمه اش می کنی. اسم آهنگ یادت هست. می رسی خانه، می روی پیدایش می کنی. دو سه باری گوش می دهی اش پشت سر هم. هی فکر می کنی به اینکه چه لحظه هایی را به یادت می آورد این آهنگ. چه صحبت ها، چه با هم بودن ها. بعد کمی بیشتر فکر می کنی، می بینی که جمله ها کمرنگ شده اند، روشان گَردِ فراموشی نشسته، با این حال کیفیتی از آن لحظات پررنگ مانده در ذهنت. حسِ بودن. می روی با هر دوشان حرف می زنی. از بودن سرشار می شوی. فکر می کنی به دو سال پیش از این. و فکر می کنی که آقای فرانک چه قدر خردمند بوده آنجا که می پرسیده دو سال پس از این، کجا خواهیم بود. فکر می کنی به ترس های آن موقع، به آرزوها، به خیالات، به امیدها و تردیدهای آن روزها.

دوسال بعد از این کجا خواهیم بود؟
...
نگرانی؟ نگران نیستم

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

نه

بعد از مدت ها تنهایی پیاده روی رفتن، امروز با همراه رفته ای. همراه خوب است. خیلی خوب است. اما سرعت گام های تان یکی نیست. تو دوست داری سریع بروی، دوست داری قلبت را که در تمام روز آرام و بی سر و صدا می تپد به هیجان بیاوری. دوست اما این طور نیست. با این حال بودن باهاش می ارزد به اینکه قید لذت ات را بزنی. آرام آرام راه می روید. گپ می زنید. کلام اش را همیشه دوست داشته ای. ولی چیزی انگار از درون رنج ات می دهد. اولش نمی فهمی چه. نمی فهمی چون دلت نمی خواهد بفهمی. اما آدم هر چه قدر هم که تلاش کند نمی تواند آگاهی اش را کتمان کند. تنهایی آدم را بی ملاحظه می کند. تو بی ملاحظه شده ای. غارنشینی که طاقت ندارد. بعد یکهو یادِ گُلِ شازده کوچولو می افتی که وقت خداحافظی بهش می گوید که همه ی کرم ها را نکش، اگر بخواهم یکی دو پروانه پیشم باشند باید مدتی حضور کرم ها را تحمل کنم. بعد فکر می کنی که بودن با دیگران خوب است، تنهایی هم خوب است. که تو دلت هردوشان را می خواهد. اما بودن با دیگران مستلزمِ کنار آمدن است. انعطاف پذیری. بعد غارنشینِ درونت داد می زند که های! برای چه به خودت سخت بگیری؟ بیا توی غار. و تو بدانی که زندگیِ کنجِ غار، بدونِ آفتاب، بدونِ آسمان، و بدونِ دوست، زندگی نیست برای تو. که این همه داد و بیدادش از سر ترس است مبادا که فدا شود. بعد توی چشمانش نگاه کنی آرام و عمیق. طوری که ببیند که بودن ات با دیگران کتمان تنهایی نیست. که ببیند هنوز عزیز است. بعد یک نفس عمیق بکشی و قدم هایت را با دوست هماهنگ کنی که امروز ساعتِ بیداری اش را با تو تنظیم کرده که باهات بیاید پیاده روی و بگذاری خوشیِ بودن باهاش دربربگیردت و ببینی که غارنشین آرام گرفته گوشه ی غارش. و خیالت راحت شود که می شود تعادلی برقرار کردن میان این دو.

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

هشت

روزهایی هم هست که آدم نصفه شب که می شود توی سکوت می نشیند با خودش فکر می کند و می بیند اتفاق عجیبی توی شان نیفتاده. خیلی معمولی صبح پا شده بوده، نرفته بوده پیاده روی حتی، چون که باید می رفته خریدِ خانه، بعد کلی خرید کرده، اما حتی آنجا هم چیز هیجان انگیزی نخریده، بعد آمده خانه، رفته پرس و جوهایی را که چند روز بوده می خواسته پیگیری کند، انجام داده، بعد با شوق و ذوق رفته تصمیمی را که چندین و چند وقت بوده بیهوده بالا و پایین می کرده عملی کرده و بعد نشسته و کار خاصی نکرده و کارتونِ مورد علاقه اش را دیده و با یک دوستی حرف زده و خوشحال بوده و خوشحالی اش را سعی کرده با آن دوست که چندوقتی است دل نگران است سهیم شود و بعد یکهو می بیند که دیروقت است و فردا صبح می خواهد برود پیاده روی و دوستی هم قرار است همراه اش بیاید و بهتر است برود بخوابد.

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

هفت

بی دست و پایی که شاخ و دم ندارد. مثلا همین که بخواهی یک تکه مرغ را از توی فریزر در بیاوری، ببینی به یک تکه ی دیگر چسبیده و بخواهی جدای شان کنی. بعد شروع کنی به زور زدن و از ذهنت عبور کند که بهتر است به جای این طور بی هوا تلاش کردن یک دقیقه بگیری شان زیر آب گرم. بعد در همین فکرها باشی که یکهو دو تکه مرغ از هم جدا شوند و دستت با شتاب بخورد به لیوانی که دوستت بسیار عزیز می داردش و لیوان بیفتد زمین و تمام. بعد انگار چیزی درون ات شکسته باشد. شروع کنی به لرزیدن و اشک ات در بیاید و به زور اشک ها را پس بزنی و با دستمال شروع کنی آبِ بر زمین ریخته و خرده های لیوان را جمع کنی و فکر کنی به اینکه در آغاز چهار لیوان بودند و یکی شان را چند هفته پیش همین خودِ تو نابود کرده ای و حالا هم دومی و دستت را ببینی که می لرزد و شروع کنی بی هدف دستمال را بر زمین محکم کشیدن بلکه لرزش را به کار کشیدن از دست پس بزنی و بعد افکار تیره و بی سر و ته شروع کنند در سرت چرخیدن که چه قدر سرباری توی این خانه؛ و شاید بهتر باشد بروی؛ و دیر یا زود بالاخره به ستوه خواهند آمد، و تو نمی خواهی برسد به آن نقطه ولی نمی دانی چه کار باید بکنی و حالا این ها به کنار به آن دوست چه طور بگویی و فکر کنی کاش لیوان خودت بود و کاش آدم همیشه خودش تاوانِ بی دست و پایی و اشتباهات اش را می داد و کاش می شد به کسی آسیبی نرساند. بعد دلت بخواهد رها کنی تا خودش بفهمد و بعد حس کنی که نه همین الان باید بگویی اش و بعد ندانی که چه طور بگویی اش و بعد ببینی اش که نارنگی پوست گرفته دارد می آید پیش ات تا تو را هم در لذت نارنگی سهیم کند و تو یک چیزِ سفت و قلمبه در گلویت باشد انگار، که حتی نتوانی بگویی نمی توانی چیزی بخوری، فقط سر تکان بدهی و او پشت اش را بکند بهت که برود و تو بالاخره نمی دانم چه طور زبان ات باز شود که فلانی، لیوانت را به فنا دادم و او بپرسد کدام و تو ندانی چه طور بگویی کدام و فقط بگویی که آن قدر بد شکسته بود که انداختی اش در سطل آشغال و ببینی اش که می رود، در سطل آشغال را باز می کند و لیوان را نگاه می کند و ببینی سایه ای را که بر چهره اش می افتد و بشنوی که چه طور در سطل آشغال را می کوبد سر جایش و می گوید اوکی و بشنوی که صدایش لرزشی دارد از اندوه شاید، یا خشمِ فروخورده یا دلخوری، و با نگاه دنبالش کنی که می رود توی اتاق اش و تو با صدایی که از ته چاه در می آید بگویی ایتز نات اوکی و فکر کنی که طبعا، که کلی خاطره و حس خوب با آن لیوان همراه بود. و فکر کنی به "هست"ی که بی دست و پایی تو به "بود" تبدیل اش کرد. نابودش کرد.

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

شش

یک آن به خودت می آیی و می بینی که دوستی ای عمیق میان تان شکل گرفته و مثل همیشه تو نمی دانی کِی و چه طور از بی تفاوتی و سردی و کم حرفی اولیه رسیده اید به اینجا. با هم بحث هم که بکنید تا بلکه سر در بیاورید که چه شد، فایده ای ندارد جز مرور یک سری خاطراتِ دلچسب. بعد فکر می کنی که چه طور می شود که اغلبِ دوستانِ ماندگارترت کسانی اند که در آغاز ازشان دورتر بوده ای. گریزان حتی گاهی. بعد چه طور می شود که نیرویی بزرگ تر ظاهر می شود و بر آن دافعه غلبه می کند. و همین نیروی بزرگتر حفظ می کند دوستی تان را از گزندِ زمان، و مکان. بعد دست بر می داری از فکر کردن، شانه بالا می اندازی و می گویی هر چه هست، هستیم. همین.
شادم.

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

پنج

نگاه اش محو نمی شود. نگران بود انگار؛ می خواست چیزی بگویدم انگار. زنگِ تفریحِ میانه ی تمرین بود. من گیج بودم. امروز کلا گیج بودم. مثل روزهایِ تب و هذیان. در این عالم بودم و نبودم. با چشمانِ بسته نشسته بودم. چشم باز کردم و نگاه مان برای لحظه ای تلاقی کرد. چیزی بود، حرفی که نفهمیدم اش. و محو نمی شود حالا. همان جا مانده پسِ ذهنم. جا خوش کرده. باید می رفتم باهاش حرف می زدم. باید بروم باهاش حرف بزنم.

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

چهار

خیال می کردند که مهر و موم مخفی گاه دشمن را شکسته اند. راه را گشوده اند. خیال می کردند تنها کارِ باقی مانده این است که بروند و با دشمن شان مبارزه کنند و شکست اش دهند. دشمن اما طعنه ی پر معنایی به شان می زند با رو به رو کردن شان با بدلی از خودشان. کپی برابر اصل. اول باید بر خودشان غلبه کنند تا بعد بتوانند بروند به کمک دوست شان.

ناروتو می دیدم امروز. این تکه اش عجیب بر دلم نشست. از خود باید آغازید. نه فقط مبارزه را و چیرگی را، که دوست داشتن را، و مهر ورزیدن را.

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

سه

امروز صبح، کسی منتِ تمامِ الطافی را که در حق ام نکرده بود بر سرم گذاشت، از این ها که چون بیست سال زودتر از تو به اینجا مهاجرت کرده اند خیال می کنند که صاحب خانه اند و به اشتباه توهم برشان داشته که زندگی تو از یک قران و دوزار مالیاتی که آن ها می دهند تامین شده... دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم. خویشتن داری کردم. با خودم فکر کردم که فایده اش چیست که مثلا بر سرش هوار بکشم که ابله، دانشگاه من خصوصی است و به مالیات هایی که تو می دهی وابسته نیست. سکوت کردم. می دانی که، سکوتی که نادیده انگاشتنِ تمامیِ توهین هایش را در خود داشت. و نادیده انگاشتن بهترین پاسخ است. اغلب توهین ها برای این صادر می شوند که پاسخی جلب کنند. برای اینکه آرامشِ درونی را زایل کنند. موفق می شد اگر که فریاد می کردم. آب بر آتش درون ریختم و گذاشتم نسیم خنک صبحگاهی سر حال بیاوردم. با این حال، در همان چند دقیقه ای که بر مرز پاسخ دادن و سکوت دست و پا می زدم، فهمیدم هنوز برای قضاوتِ دیگران، حتی چنان دور و غریبه اهمیت قائل ام. رها نیستم هنوز. این بار به خیر گذشت. به موقع رهاندم خودم را.

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

دو

استیو جابز و سیب و آیفون غرقه مان کرده اند. به مرگِ بنیان گذار، آمدن آیفون جدید را اضافه کن، به هر طرف که نگاه می کنی توی چشم ات می رود این سیب. اضافه کن به همه ی این ها این را که هیچ وقت احساس نکرده ای زندگی ات بی سیبِ آقای جابز چیزی کم خواهد داشت. ابزارند مثل همه ی ابزارهای دیگر. بعد یک خبر که همه ی هواخواهان آیفون را به شعف آورده و خود بانیان و طراحان هم لابد به عنوان انقلابی بهش نگاه می کنند، از صبح که خیلی ساده دوستی در یک شوخی نام اش را برد و برای تو که نمی دانستی چیست توضیح داد کارکردش را، مدام در ذهنت چرخ می خورد. آرام نمی گیرد. اسمش را گذاشته اند سیری. بعد قرار است که با آدم تعامل کند این موجود. بعد تو احساس می کنی چه طعنه ی بی رحمانه ای است به تنهایی آدم ها. و یاد شازده کوچولو می افتی که می گفت آدم ها عادت کرده اند همه چیز را بخرند بعد چون دوست در هیچ مغازه ای پیدا نمی شود تنها مانده اند. بعد با خودت فکر می کنی که چه قدر عقب مانده ای از دورِ زمانه، و بعد می بینی که هیچ دلت نمی خواهد برسی به دورِ زمانه ای که حاصل اش این انزوای بی عشق است. سرد. چند ساعت بعد این را می بینی و می لرزی. از هیجانی که در صدای مرد است وقتی آیفون را گذاشته رو به روی اش و باهاش حرف می زند و به شعف می آید. آن طور شعفی که آدم از دیدنِ یک دوست در صدایش می آید. بعد یادِ تمام قصه هایی می افتی که آینده ای تاریک برای بشریت تصویر می کنند. از دنیای قشنگ نو بگیر، تا میرا و روزی که ماشین ها می میرند... و این آخری بالاخره لبت را به لبخندی باز می کند. آخر یک بارقه هایی از امید درش هست. و تو راحت دل می بندی به امید. و بعد به خودت می گویی منفی بافِ ساده دل. کمی خودت را که کبود شده بودی از درد و دلهره ای غریب، و حالا بی دلیل، نوازش می کنی. می آیی این ها را می نویسی برای خودت. برای اینکه روز را باید تمام کرد. بارهای بازمانده از یک روز را به روزِ دیگر کشیدن دیر یا زود آدم را از پا می اندازد.

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

یک

رفاقت ملغمه ای است از خاطراتِ مشترک، این لحظه که با هم می گذرانیم و آرزوهایی که برای آینده داریم. حالا هی بنشین فلسفه بافی کن که تنها همین لحظه کافی است برای بودن، تهِ وجودت اما گرمایی هست از گذشته و تمام لحظات اش، نوری هست و اشتیاقی به آینده و تمام آنچه در چنته دارد...
صدای پشت تلفن فکری ام کرد. بر ما چه گذشته؟ زمان زیادی سپری شده از آخرین باری که حرف زده ایم. خاطرات دور می شوند و کمرنگ. سرما... به صدایت دل می دهم، به جزییات روزمره ای که می گویی، می گذارم گرمم کند. گرم می شوم بعد از ساعتی صحبت. گرم اما خسته و کمی گرفته از اینکه گذاشته بودم این طور ساده رو به زوال برود این گرما.
بر ما چه گذشته؟