فکرهایی هست که مثل خوره می افتد به جان آدم. بعد هی دور آدم می پیچد. روی همه چیز سایه می اندازد، بعد یک جایی پسِ ذهنِ آدم یکی نشسته که روی همه چیز برچسب می زند، بعد این بر چسب-زنِ کوچک روی این افکار برچسب می زند افکارِحقیر، مشکلاتِ بچگانه، سستیِ اراده، یا چیزی از این قبیل. بعد آدم هی می آید حرف بزند، هی احساس می کند که ارزش گفتن ندارند این ها، که خودش باید از پس شان بر بیاید. بعد هی نمی گوید. بعد این ها هی روی هم تلنبار می شود. هی سنگین و سنگین تر می شود. همزمان باهاش حسِ شرمساری هم می آید که دردسر را دوچندان کند. خجلت از اینکه از پس اش برنیامده هنوز. این جور وقت هاست که آدم بهتر است برچسب ها را بدهد به باد. برود حرف بزند. نه برای اینکه راهکار بگیرد، یا حتی کمک، برای اینکه رها کند. برای اینکه ببیند که شرم اش و ترس اش بیهوده بوده. که پنهان کاری اش مانعِ پیدا کردن حل مسئله بوده.
امروز رفتم پیش استاد راهنمام. مدتی بود نه مقاله ای را می توانستم با دقت بخوانم و بفهمم، نه کارهایم خوب پیش می رفت. قرار بود راجع به مقاله ای که گفته بودم می خوانم صحبت کنیم. نخوانده بودم. رفتم پیش اش. ساده گفتم نیازم به حرف زدن باهات. گفتم که تمرکزم پایین آمده. که زمانِ زیادی را خیال می کنم از دست داده ام و حس بدی که می دهدم این خیال، نمی گذاردم که کاری از پیش ببرم. می دانی که. یک جور عذاب وجدان. بعد نگاهم کرد، با آن چشم های همیشه درخشان و خندان. نگاهم کرد و گفت می فهمم. تو اولین کسی نیستی که همچین چیزی را داری از سر می گذرانی، آخرین هم نخواهی بود. ولی نگران نباش. راهش را پیدا می کنی. باید ببینی چه به شوق می آوردت و آن را نگه داری. آن شعله ی اشتیاق را که گرم نگه داردت. در نگاه اش، در آن لحنِ آرام کلام اش چیزی بود، اعتمادی شاید که پشتم را گرم کرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر