۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

نه

بعد از مدت ها تنهایی پیاده روی رفتن، امروز با همراه رفته ای. همراه خوب است. خیلی خوب است. اما سرعت گام های تان یکی نیست. تو دوست داری سریع بروی، دوست داری قلبت را که در تمام روز آرام و بی سر و صدا می تپد به هیجان بیاوری. دوست اما این طور نیست. با این حال بودن باهاش می ارزد به اینکه قید لذت ات را بزنی. آرام آرام راه می روید. گپ می زنید. کلام اش را همیشه دوست داشته ای. ولی چیزی انگار از درون رنج ات می دهد. اولش نمی فهمی چه. نمی فهمی چون دلت نمی خواهد بفهمی. اما آدم هر چه قدر هم که تلاش کند نمی تواند آگاهی اش را کتمان کند. تنهایی آدم را بی ملاحظه می کند. تو بی ملاحظه شده ای. غارنشینی که طاقت ندارد. بعد یکهو یادِ گُلِ شازده کوچولو می افتی که وقت خداحافظی بهش می گوید که همه ی کرم ها را نکش، اگر بخواهم یکی دو پروانه پیشم باشند باید مدتی حضور کرم ها را تحمل کنم. بعد فکر می کنی که بودن با دیگران خوب است، تنهایی هم خوب است. که تو دلت هردوشان را می خواهد. اما بودن با دیگران مستلزمِ کنار آمدن است. انعطاف پذیری. بعد غارنشینِ درونت داد می زند که های! برای چه به خودت سخت بگیری؟ بیا توی غار. و تو بدانی که زندگیِ کنجِ غار، بدونِ آفتاب، بدونِ آسمان، و بدونِ دوست، زندگی نیست برای تو. که این همه داد و بیدادش از سر ترس است مبادا که فدا شود. بعد توی چشمانش نگاه کنی آرام و عمیق. طوری که ببیند که بودن ات با دیگران کتمان تنهایی نیست. که ببیند هنوز عزیز است. بعد یک نفس عمیق بکشی و قدم هایت را با دوست هماهنگ کنی که امروز ساعتِ بیداری اش را با تو تنظیم کرده که باهات بیاید پیاده روی و بگذاری خوشیِ بودن باهاش دربربگیردت و ببینی که غارنشین آرام گرفته گوشه ی غارش. و خیالت راحت شود که می شود تعادلی برقرار کردن میان این دو.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر