۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

ده

همین جوری داری برای خودت راه می روی، بعد یک آن به خودت می آیی می بینی داری یک تکه آهنگی را زمزمه می کنی. نه کلمه ای از ترانه اش خاطرت هست، نه حتی چیزی بیش از همان یک بند که مدام در ذهنت دارد چرخ می خورد و زیرِ لب داری زمزمه اش می کنی. اسم آهنگ یادت هست. می رسی خانه، می روی پیدایش می کنی. دو سه باری گوش می دهی اش پشت سر هم. هی فکر می کنی به اینکه چه لحظه هایی را به یادت می آورد این آهنگ. چه صحبت ها، چه با هم بودن ها. بعد کمی بیشتر فکر می کنی، می بینی که جمله ها کمرنگ شده اند، روشان گَردِ فراموشی نشسته، با این حال کیفیتی از آن لحظات پررنگ مانده در ذهنت. حسِ بودن. می روی با هر دوشان حرف می زنی. از بودن سرشار می شوی. فکر می کنی به دو سال پیش از این. و فکر می کنی که آقای فرانک چه قدر خردمند بوده آنجا که می پرسیده دو سال پس از این، کجا خواهیم بود. فکر می کنی به ترس های آن موقع، به آرزوها، به خیالات، به امیدها و تردیدهای آن روزها.

دوسال بعد از این کجا خواهیم بود؟
...
نگرانی؟ نگران نیستم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر