۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

هفت

بی دست و پایی که شاخ و دم ندارد. مثلا همین که بخواهی یک تکه مرغ را از توی فریزر در بیاوری، ببینی به یک تکه ی دیگر چسبیده و بخواهی جدای شان کنی. بعد شروع کنی به زور زدن و از ذهنت عبور کند که بهتر است به جای این طور بی هوا تلاش کردن یک دقیقه بگیری شان زیر آب گرم. بعد در همین فکرها باشی که یکهو دو تکه مرغ از هم جدا شوند و دستت با شتاب بخورد به لیوانی که دوستت بسیار عزیز می داردش و لیوان بیفتد زمین و تمام. بعد انگار چیزی درون ات شکسته باشد. شروع کنی به لرزیدن و اشک ات در بیاید و به زور اشک ها را پس بزنی و با دستمال شروع کنی آبِ بر زمین ریخته و خرده های لیوان را جمع کنی و فکر کنی به اینکه در آغاز چهار لیوان بودند و یکی شان را چند هفته پیش همین خودِ تو نابود کرده ای و حالا هم دومی و دستت را ببینی که می لرزد و شروع کنی بی هدف دستمال را بر زمین محکم کشیدن بلکه لرزش را به کار کشیدن از دست پس بزنی و بعد افکار تیره و بی سر و ته شروع کنند در سرت چرخیدن که چه قدر سرباری توی این خانه؛ و شاید بهتر باشد بروی؛ و دیر یا زود بالاخره به ستوه خواهند آمد، و تو نمی خواهی برسد به آن نقطه ولی نمی دانی چه کار باید بکنی و حالا این ها به کنار به آن دوست چه طور بگویی و فکر کنی کاش لیوان خودت بود و کاش آدم همیشه خودش تاوانِ بی دست و پایی و اشتباهات اش را می داد و کاش می شد به کسی آسیبی نرساند. بعد دلت بخواهد رها کنی تا خودش بفهمد و بعد حس کنی که نه همین الان باید بگویی اش و بعد ندانی که چه طور بگویی اش و بعد ببینی اش که نارنگی پوست گرفته دارد می آید پیش ات تا تو را هم در لذت نارنگی سهیم کند و تو یک چیزِ سفت و قلمبه در گلویت باشد انگار، که حتی نتوانی بگویی نمی توانی چیزی بخوری، فقط سر تکان بدهی و او پشت اش را بکند بهت که برود و تو بالاخره نمی دانم چه طور زبان ات باز شود که فلانی، لیوانت را به فنا دادم و او بپرسد کدام و تو ندانی چه طور بگویی کدام و فقط بگویی که آن قدر بد شکسته بود که انداختی اش در سطل آشغال و ببینی اش که می رود، در سطل آشغال را باز می کند و لیوان را نگاه می کند و ببینی سایه ای را که بر چهره اش می افتد و بشنوی که چه طور در سطل آشغال را می کوبد سر جایش و می گوید اوکی و بشنوی که صدایش لرزشی دارد از اندوه شاید، یا خشمِ فروخورده یا دلخوری، و با نگاه دنبالش کنی که می رود توی اتاق اش و تو با صدایی که از ته چاه در می آید بگویی ایتز نات اوکی و فکر کنی که طبعا، که کلی خاطره و حس خوب با آن لیوان همراه بود. و فکر کنی به "هست"ی که بی دست و پایی تو به "بود" تبدیل اش کرد. نابودش کرد.

۱ نظر:

  1. دلم گرفت! نه به خاطر ليوان و خاطراتش، براي تويي كه مي دانم چطور سرسختانه خود را ملامت مي كني...

    پاسخ دادنحذف