امروز تولد دوستی بود. پیغام دادم اش که تولدت مبارک. کمی حرف زدیم. گفت که دوستان برای اش جشن تولد غیابی گرفته اند. بهش گفتم محبوبیت ات بالاست. خوشحال بود. بعد من با خودم فکر کردم که رفاقت علف خرس نیست. که راحت واداده ام. که راحت از کف داده ام. با این حال حسی درونم هست که نمی گذاردم دست و پا بزنم. یک جور رهایی و بی قیدی. حتی از این هم فراتر می رود حس ام. می رود با طعنه ای، چنگ می زند به خاطراتم. می آوردشان بالا، زیر نور، تکان شان می دهد. غبار می شوند. از زیر غبارها اما گاهی رگه هایی پدیدار می شود. رگه هایی ماندگار. عمیق. آین ها را که می بیند طعنه از نگاه اش، نگاه آن پاره ی من که چنین بی رحمانه دست به غبارروبی زده، محو می شود. جایش را تحسینی می گیرد. من به همین نادره های روزگار خوش ترم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر