استیو جابز و سیب و آیفون غرقه مان کرده اند. به مرگِ بنیان گذار، آمدن آیفون جدید را اضافه کن، به هر طرف که نگاه می کنی توی چشم ات می رود این سیب. اضافه کن به همه ی این ها این را که هیچ وقت احساس نکرده ای زندگی ات بی سیبِ آقای جابز چیزی کم خواهد داشت. ابزارند مثل همه ی ابزارهای دیگر. بعد یک خبر که همه ی هواخواهان آیفون را به شعف آورده و خود بانیان و طراحان هم لابد به عنوان انقلابی بهش نگاه می کنند، از صبح که خیلی ساده دوستی در یک شوخی نام اش را برد و برای تو که نمی دانستی چیست توضیح داد کارکردش را، مدام در ذهنت چرخ می خورد. آرام نمی گیرد. اسمش را گذاشته اند سیری. بعد قرار است که با آدم تعامل کند این موجود. بعد تو احساس می کنی چه طعنه ی بی رحمانه ای است به تنهایی آدم ها. و یاد شازده کوچولو می افتی که می گفت آدم ها عادت کرده اند همه چیز را بخرند بعد چون دوست در هیچ مغازه ای پیدا نمی شود تنها مانده اند. بعد با خودت فکر می کنی که چه قدر عقب مانده ای از دورِ زمانه، و بعد می بینی که هیچ دلت نمی خواهد برسی به دورِ زمانه ای که حاصل اش این انزوای بی عشق است. سرد. چند ساعت بعد این را می بینی و می لرزی. از هیجانی که در صدای مرد است وقتی آیفون را گذاشته رو به روی اش و باهاش حرف می زند و به شعف می آید. آن طور شعفی که آدم از دیدنِ یک دوست در صدایش می آید. بعد یادِ تمام قصه هایی می افتی که آینده ای تاریک برای بشریت تصویر می کنند. از دنیای قشنگ نو بگیر، تا میرا و روزی که ماشین ها می میرند... و این آخری بالاخره لبت را به لبخندی باز می کند. آخر یک بارقه هایی از امید درش هست. و تو راحت دل می بندی به امید. و بعد به خودت می گویی منفی بافِ ساده دل. کمی خودت را که کبود شده بودی از درد و دلهره ای غریب، و حالا بی دلیل، نوازش می کنی. می آیی این ها را می نویسی برای خودت. برای اینکه روز را باید تمام کرد. بارهای بازمانده از یک روز را به روزِ دیگر کشیدن دیر یا زود آدم را از پا می اندازد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر