۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

هشت

روزهایی هم هست که آدم نصفه شب که می شود توی سکوت می نشیند با خودش فکر می کند و می بیند اتفاق عجیبی توی شان نیفتاده. خیلی معمولی صبح پا شده بوده، نرفته بوده پیاده روی حتی، چون که باید می رفته خریدِ خانه، بعد کلی خرید کرده، اما حتی آنجا هم چیز هیجان انگیزی نخریده، بعد آمده خانه، رفته پرس و جوهایی را که چند روز بوده می خواسته پیگیری کند، انجام داده، بعد با شوق و ذوق رفته تصمیمی را که چندین و چند وقت بوده بیهوده بالا و پایین می کرده عملی کرده و بعد نشسته و کار خاصی نکرده و کارتونِ مورد علاقه اش را دیده و با یک دوستی حرف زده و خوشحال بوده و خوشحالی اش را سعی کرده با آن دوست که چندوقتی است دل نگران است سهیم شود و بعد یکهو می بیند که دیروقت است و فردا صبح می خواهد برود پیاده روی و دوستی هم قرار است همراه اش بیاید و بهتر است برود بخوابد.

۱ نظر: