نگاه اش محو نمی شود. نگران بود انگار؛ می خواست چیزی بگویدم انگار. زنگِ تفریحِ میانه ی تمرین بود. من گیج بودم. امروز کلا گیج بودم. مثل روزهایِ تب و هذیان. در این عالم بودم و نبودم. با چشمانِ بسته نشسته بودم. چشم باز کردم و نگاه مان برای لحظه ای تلاقی کرد. چیزی بود، حرفی که نفهمیدم اش. و محو نمی شود حالا. همان جا مانده پسِ ذهنم. جا خوش کرده. باید می رفتم باهاش حرف می زدم. باید بروم باهاش حرف بزنم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر