امروز صبح، کسی منتِ تمامِ الطافی را که در حق ام نکرده بود بر سرم گذاشت، از این ها که چون بیست سال زودتر از تو به اینجا مهاجرت کرده اند خیال می کنند که صاحب خانه اند و به اشتباه توهم برشان داشته که زندگی تو از یک قران و دوزار مالیاتی که آن ها می دهند تامین شده... دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم. خویشتن داری کردم. با خودم فکر کردم که فایده اش چیست که مثلا بر سرش هوار بکشم که ابله، دانشگاه من خصوصی است و به مالیات هایی که تو می دهی وابسته نیست. سکوت کردم. می دانی که، سکوتی که نادیده انگاشتنِ تمامیِ توهین هایش را در خود داشت. و نادیده انگاشتن بهترین پاسخ است. اغلب توهین ها برای این صادر می شوند که پاسخی جلب کنند. برای اینکه آرامشِ درونی را زایل کنند. موفق می شد اگر که فریاد می کردم. آب بر آتش درون ریختم و گذاشتم نسیم خنک صبحگاهی سر حال بیاوردم. با این حال، در همان چند دقیقه ای که بر مرز پاسخ دادن و سکوت دست و پا می زدم، فهمیدم هنوز برای قضاوتِ دیگران، حتی چنان دور و غریبه اهمیت قائل ام. رها نیستم هنوز. این بار به خیر گذشت. به موقع رهاندم خودم را.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر