مدام باید به خودم یادآوری کنم. هزار بار. باز هم یادم رفته بود. باز هم دل بستم به امیدی بیش از حد. و بر باد رفت. به همین سادگی. بروم بخوابم. فردا روزِ دیگری است. روزی که بیشتر از امروز به یاد خواهم داشت که هیچ بنی بشری را نمی شود به تملک در آورد. که تملک در همین دلی است که می گیرد وقتی تمامِ روز امید به دیداری بسته و می بیند که چه ساده امیدش بر باد می رود. در همین بدخلقی.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه
صد و نود
صدای چرخ های صندلی روی آسفالت انگار توی قفسه ی سینه ام هی زخم می زد. نفسم را سنگین می کرد صدایی که چندین و چند برابر تووی گوشم می پیچید. برگشت بهم گفت تو خجالت زده ای از اینکه صندلی را این طوری خریده ایم و داریم می بریم خانه؟ ارزان خریده بودیم اش به خاطرِ اینکه آخرین دانه بود. همان که گذاشته بودند در مغازه که مردم ببینندش و امتحانش کنند. درد بود توی دلم. از خجالت نه. از خستگی. از صدایی که می پیچید در گوشم. از گپ و گفتِ صبحمان که یک حرف هایی زدم که دلم نمی خواست. از اینکه رسیدم به نقطه ای که شروع کنم به روش بیاورم برای اینکه بارِ مسئولیتِ خودم را سبک کنم. درد بود توی دلم. بعدترش به خانه که رسیدیم، می گویدم که نمی دانم با بقیه ی رفقات چه طوری، اما با من زیادی تندی می کنی این چند وقت. نگاهش کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. نمی دانم نمی دید تفاوتش را و چرایی اش را، یا به روی خودش نمی آورد.
یادِ من باشد، اینکه بقیه چه طورند دلیل نمی شود که من از استانداردهام کوتاه بیایم. یادِ من باشد برای کسی کاری نکنم که بعد ازش بخواهم متوقعِ چیزی باشم. حتی تشکر یا قدردانی. این قول و قرارها را هزار بار با خودم گذاشته ام و باز از دستم در رفته. مثلا امروز. یادِ من باشد این درد.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه
صد و هشتاد و نه
روزی آرام و معمولی. صبح دلم زرشک پلو با مرغ خواست. با خودم گفتم گورِ پدرِ گرانی اش، می روم زرشک می خرم از سوپرمارکت. رفتم دیدم گلدان های ارکیده شان را هم نصفه قیمت کرده اند. با یک بسته زرشک و یک گلدان ارکیده آمدم بیرون و راه افتادم سمتِ دانشگاه. رفتم کتابخانه ی دانشکده ریاضی پیِ یک کتاب. نگاه ها و لبخندها. فکر کردم کاش می شد هر روز یک گلدان بگیرم بغلم بروم دانشگاه. این همه لبخند که به چهره ها می آید نور می پاشد به زندگیِ آدم. از همه بهتر خانم پلیسی بود که از کنارش رد شدم. بی مقدمه زل زدم توی چشمهاش و لبخند زدم. لبخندی گرم دوید روی صورتش. چهره اش از یادم رفته اما لبخندش و نورِ توی چشمهاش نه.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه
صد و هشتاد و هشت
تنم که خسته است و لپتاپم از خودم هم خسته تر. هر آن ممکن است خاموش شود و شارژر را هم در دانشگاه جا گذاشته ام. کارنگی هال عالی بود. موسیقیِ محشر و عزیزکی که سرم را می گذاشتم روی شانه اش تا به گردنم استراحت بدهم.
تمامش کنم تا لپتاپ نمرده و من نیز.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه
صد و هشتاد و هفت
می روم تمرینِ گروهِ کر. آخرش طبقِ معمول آماده
شدن ام و بیرون رفتنم آنقدر طول می کشد که تقریبا همه رفته اند. رهبرِ گروه خطاب
به سه چهار نفری که مانده اند می گوید چندتا بلیطِ کارنگی هال دارد اگر می خواهیم.
من زود می گویم می خواهم. دو تا می گیرم ازش. بلیط ها برای فرداست. به رفیقک می
گویم دو تا بلیط دارم. می گوید داری دعوتم می کنی. خنده ام می گیرد. خوب معلوم
است. خوشحالم. روزِ خوبی داشته ام. ورزش هم کرده ام. آواز هم خوانده ام. فردا هم
که برای اولین بار می روم کارنگی هال. خوشم. همین.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه
صد و هشتاد و شش
به سادگیِ یک کلمه تمامِ تردیدها از دلت پاک می شود وقتِ خداحافظی. وقتی که بغلش می کنی و آرام، جوری که فقط تو بشنوی زمزمه می کند. آرامش را برمی گرداند به دلت.
امروز خانه ام خانه شد. کفش باید از پاکند و به وادِ مقدس قدم نهاد.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سهشنبه
صد و هشتاد و پنج
یک جور حسِ سردی نشسته توی دلم. تمامِ تلاشم را کردم که بخندم. اما انگار ترس آمده باشد و شوقِ بی قیدم را شسته باشد. خنده می آمد تا روی لبم. به چشم هام نمی رسید ولی. نمی دانم فهمید یا نه. می خواهم زودتر خودم را از بندِ همه ی دِین ها رها کنم. هنوز حرفش می پیچد توی گوشم که دلشان ازت گرفته که کمکت کردند و تو قدردان نبوده ای. می خواهم زودتر رها شوم از این بارِ دِین. زودتر تمام شود این رویای آشفته. این خوابِ ناآرام.
چه خوب است که یکی هست که می توانی کابوست را تعریف کنی براش و ببینی که می توانی بهش پشت گرم باشی. تا تهِ تهِ خط.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه
صد و هشتاد و چهار
بعد یکهو می بینی تمامِ روزت را غم گرفته. می بینی بحث های دیروز و دیشب کش آمده و سایه انداخته بر روزت. آن قدر که صبح بیدار می شوی و صبحانه می خوری و بر می گردی توی تخت خواب. می خوابی تا ظهر. بیدار می شوی. هنوز تلخی. بعد با رفیقِ قدیمی حرف می زنی که با این همه شلوغیِ ایامش دورادور مراقبِ احوالت بوده در این یک دو هفته ی اخیر. می بیند تلخی. باهات از چیزهای دیگر حرف می زند. از خوشی های دنیا. بی حالی ات را صبر می کند. چند ساعت حرف می زنید. بعد از مدت ها بابا را می بینی که در دسترس است. نگاه به ساعت می کنی. دیروقت است. حدس می زنی تازه از مسافرت برگشته باشد. باهاش حرف می زنی. شادی می کنی. از خوشی ها می گویی. غم هات را چال می کنی زیرِ قالی. بابا می خندد. مامان خواب است. دلت می خواهد با مامان هم حرف بزنی. نمی شود. با این حال خوشحالی که از مسافرت برگشته اند و دوباره می شود باهاشان گپ زد. بعد از یک ساعت بابا دیگر نمی تواند خستگی دوازده ساعت رانندگی را پس بزند. شب به خیر می گویی بهش و قطع می کنید. لبخند حتی سی ثانیه هم دوام نمی آورد روی صورتت. اشک می آید و هق هق. شانه هات می لرزند. در همین میانه است که می آید می گوید سلام. در میانه ی اشک هات فکر می کنی که اصلا انرژی نمانده برات برای حرف زدن. می پرسد خوبی؟ درنگ می کنی یک لحظه. یک آن تصمیم می گیری بریزی بیرون همه چیز را. بهش می گویی غصه داری. می گوید می خواهی حرف بزنیم؟ می گویی اگر نصفه شب حالِ شنیدنِ نک و نال داری. می گوید من اصلا اینجام که تو نک و نال کنی. دماغِ سرخ شده از گریه ات را می بیند. براش از دردی که در این چند روز تلنبار شده در دلت می گویی. برات حرف می زند. آخرین بار را یادت می اندازد که چه طور گفته بودی اش که ایمان داری به نیروی حیاتی که توی وجودش هست. که آن موقع تردید داشته. با این حال زندگی قوی تر از مرگ است. زندگی در وجودش ریشه دارتر از این حرف هاست. و دوباره قد دارد راست می کند. حالا نوبتِ اوست که یادت بیاورد که شیره ی حیات را نباید گذاشت مفت هرز برود.
***
دو دخترکِ دبیرستانی یادم می آید که سرِ کلاس صندلی داغ بازی کرده اند. بعد می آیند توی زنگ تفریح با هم راجع بهش حرف می زنند. که به هم می گویند که چه خوب است آدم یکی را داشته باشد که بیاید بنشاندش روی صندلی داغ و به حرف هاش گوش بدهد.
باز یادم می آید همان دو دخترک را که نشسته بودند کنارِ هم و با هم گپ می زدند. تازه کتاب های «قطعه ی گم شده» و «آشناییِ قطعه ی گم شده با دایره ی بزرگ» را خوانده بودند. گپ می زدند راجع به تمایلِ بی حاصل شان به یافتنِ قطعه ی گم شده شان یا قطعه ی گم شده ی کسی بودن. راجع به اشتیاقِ دایره ی بزرگ شدن. و همراهی از سرِ سرزندگی و نه به طمعِ برآورده شدنِ نیازی یا که پر کردنِ خلاء و بی حاصلی ها.
«دوستانی بهتر از آبِ روان» الان که شب است روزم خلاصه می شود در همین پنج کلمه. چه خوب گفته سهراب.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه
صد و هشتاد و سه
خلاصه اش می شود تردید و غمی آن قدر بزرگ که ذهنم پس می زندش. خلاصه اش می شود فهمیدن اینکه یک چیزی آن پایین ها هست زیر هزار و یک چیزِ دیگر، که دارد قد علم می کند برابر آن خوشیِ بی قیدی که همه چیز ازش شروع شده. و آن چیزِ دیگر یک شیرینی گسی دارد که به دلت می نشیند. با این حال تردید. با این حال دلهره. و خستگیِ این روزها. و فشار. و ذهنی که مدام باید تلنگر بزنیش که مبادا بیراه برود.
پ.ن. یک سال بود هیچ مهمانی ای نرفته بودم. وسط مهمانی به شوخی گفت که خبر رسیده بود که رفته بودی توی غار، که استخوان هات را پیدا کرده اند. آن موقع خندیدم به شوخی اش. اما الان که فکرش را می کنم می بینم بد ایده ای هم نیست.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه
صد و هشتاد و دو
تمامِ روز بدوی که یک کارهایی به موقع تمام شود که بعد بتوانی با خیالِ راحت ببینیش، بعد وقتی می بینیش تازه بفهمی که بیش از حد دویده ای و چنان خسته ای که بی تاب شوی و وسطِ خوشحالی شروع کنی ناله زدن. بعد بیایی بنشینی توی خانه و تنهایی غصه بخوری با خودت. به همین سادگی. حالا هی نگاه های غمگینی که خستگی و کلافگیِ امروزم به بار آورده می آیند توی ذهنم و هی من انگار که درونم کورانِ زمستان باشد، می لرزم به خودم.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه
صد و هشتاد و یک
ونسان ون گوگ یک نقاشی دارد به اسمِ «خسته و کوفته بر دروازه های ابدیت»*. شب به ابدیتی می ماند و من هم خسته ام و کوفته. با این حال در نقاشیِ ون گوگ، چیزی هست ورای خستگی. یک جور یأس. یک جور استیصال. من این ها نیستم اما. فقط خسته ام و رخت خواب کمی آن طرف تر می خواندم به سوی خود. امروز یک سری وسایلِ لازم را خریدم برای خانه. گمانم فقط یک روزِ دیگر کار ببرد.
پ.ن. برگشت بهم گفت به هیچ چیز نه شوقی دارد و نه میلی. گفت که اصلا هر کار که تو بگویی می کنیم. غم توی صداش بود. نگاهش کردم گفتم پس بخندیم. یک لبخند یک لحظه پهن شد روی صورتش. یک سری چینِ ظریف نشست کنار چشمهاش. تهِ چشم ها هنوز اما غم بود. وسطِ خنده ام یک بغضی نشست. بغض را زدم کنار. خنده را ادامه دادم.
*Worn Out: At Eternity's Gate
۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه
صد و هشتاد
دو هفته ای می شد که از کارهای دانشگاه بازمانده بودم. اولش که بیماری و بعد هم که اسباب کشی و ماجراهاش. دوشنبه سرِ کلاس که نشسته بودم هنوز گیج بودم. که کجای کارم و چه طور می خواهم این خرِ لنگ را از پل بگذرانم. سه شنبه آشوب و دلنگرانی آمد. و رفت. شب که می خواستم بخوابم به خودم گفتم که مهم نیست تا الان چه ها نکرده ای، صبح زود برو دانشگاه و هر چه ازت بر می آید را انجام بده. شروع کن بی هراسِ کِی به کجا رسیدن. قرار بود استاد/رفیقِ عزیز را ببینم. شرمِ کارهای نکرده سنگین بود. درش آوردم اما از قفسه ی غصه ها و ترس ها، و گذاشتم اش در قفسه ی انگیزه برای سریع تر و محکم تر کار کردن. دو هفته را نشد که در یک روز جبران کنم، اما آن قدر بود که گپ و گفتم باهاش شورانگیز باشد. که بدانم دارم چه می کنم. که چه باید بکنم. پیش از این هفته ام از این نقطه که می گذشت، چیزی درونم می گفت خیلی هم خوب! آخرِ هفته از راه رسید. اما امروز یک حالِ پرانرژی ای هستم. انگار که تازه اولِ هفته است. ذهن هم گاهی بازی های عجیبی دارد. یک روز ناله می کند که یک ماه به سرعتِ برق و باد می گذرد و روزِ بعد به قوه ی اراده تصمیم می گیرد که یک روز را چنان دریابد که بیست و چهار ساعت به ابدیتی بماند پر از زندگی. امروز شادم. هوا کمی سرد است. نیم ساعت دیگر تمرینِ گروهِ کر است تا لذتِ امروزم کامل شود. حواسم نیست اغلب. یک روز موهبتِ بی نظیری است. بیشتر باید حواسم را جمع کنم.
۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه
صد و هفتاد و نه
ادویه یک سرِ قاشق اش مزه ی غذا را زیر و رو می کند. در زندگی هم یک چیزهایی هست که بزرگترند از آنچه به نظر می آیند. مثلا حسی از جریانِ زندگی که در آشپزی هست. مهم نیست چه غذایی درست می کنی. نفسِ عملِ آشپزی به زندگی شور و نشاط می دهد، یک جور آرامش. انگار که می ایستی روبه روی تمامِ چیزهایی که دارند بهت فشار می آورند و ازت زمان و انرژی می خواهند، توی چشمشان خیره نگاه می کنی و با پوزخندی روی لب بهشان می گویی که خب. آرام بگیرید یک مدت. نوبتِ فراغت است. بعد همه چیز را بگذاری کنار، ذهنت را از همه شان خالی کنی و بروی و غرق شوی در عطرها و طعم ها. آماده که شد با لذت غذای گرم بخوری و باقی اش را بگذاری برای فردا ناهار در دانشگاه. بعد ببینی از آن همه نگرانی و دلهره ی امروز سرِ کلاس که حتی واداشته بودت که ابلهانه بگردی که با چه نمره ای می شود یک درس را پاس کرد و حساب و کتابِ معدل در بدترین حالت، فقط خنده ی شرمگینی مانده که چه طور زندگی ات را گره زده بودی به یک عدد.
خانه ام آرام آرام مأنوس می شود.
۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سهشنبه
صد و هفتاد و هشت
اسباب کشی را به هر ضرب و زور که بود از سر گذراندم. یک اشتباهاتی هست که جبران شان طول می کشد. درد اما به محو می شود در گرمای زندگی. خانه هنوز خالی است. با این حال زندگی هست و جاهای خالی را پر می کند. هنوز پرده آویزان نکرده ام و کنار پنجره که دراز می کشم آسمان می ریزد توی چشم هام. پنجره رو به شرق است و صبح آفتاب به چه قشنگی می ریزد توی خانه.
در این عریانیِ فضا جادویی هست که نفوذ می کند در نفسم. توی رگ هام. می چرخد در تنم، ذهنم.
هنوز خسته ام و خواب آلود. کوتاه تر از آن شد که می خواستم. زندگی می چرخد و می چرخم.
۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه
صد و هفتاد و هفت
در اسباب کشی توفیقِ اجباری ای هست. آدم دل می کند از تمامی نشانه هایی که در گذشته در گوشه و کنار پنهان کرده بوده. برای بعد. برای لبخندی شاید. در آینده ای نامعلوم. امروز همه چیز را جمع و جور کردم و فردا می روم به خانه ی جدید. تا دو سه روزی اینترنت نخواهم داشت. بازمانده های آن روزها را هم احتمالا نتوانم بنویسم. دوشنبه دیگر همه چیز عادی خواهد بود. امیدوارم اقلا.
۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه
صد و هفتاد و شش
هیاهوی بسیار... برای غرولند، طبق طبق بهانه دارم. از اسباب کشی بگیر تا سرفه هایی که گه گاه امانم را می برند تا تعمیراتِ هنوز انجام نشده و پیگیری برای درست کردن شان قبل از جابه جایی. دستشویی آخر شوخی بردار نیست که. بی هر چه بشود زندگی کرد بی این یک قلم نمی شود. با این حال امشب به روزم که فکر می کنم یک لبخندِ بی زحمتی می آید در دلم. برای خوش بودن چیز زیادی لازم نیست. یک لبخند مثلا. چهار کلمه حرف زدن. یک احوال پرسیِ ساده حتی. دلِ من به رفاقتی که توی لبخندش هست، به طنینِ خنده اش شاد است. قصه می بافد. از یک دوستیِ عمیقِ محتمل. بچه بودم خیلی. یادم می آید برام نوشته بود یک چیزی شبیهِ این: که نگاه مان با هم آشناست. که سیب رفاقتمان گرچه الان کال است، ولی یک روز سرخ و آبدار می شود. اگر دور، اگر دیر، ولی یک روز می رسد. سیبِ آن رفاقت نرسید. هنوز نرسیده. با این حال، آن نوشته، قصه گویِ درونم را بیدار کرد. تا با شوق از دوستی های محتمل بگوید. از شکوفه هایی که سیب خواهند شد. اگر دور، اگر دیر... قصه گو روایت می کند و من لبخند می شوم. تمامِ بهانه ها در طنینِ صدای قصه گو خاموش می شوند.
۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه
صد و هفتاد و پنج
مثل میخواره ی اخترکِ نمی دانم چندم که می نوشید که فراموش کند که شرمنده است از میخوارگی، در اینترنت می چرخم که فراموش کنم که هراسانم از زمانی که به بی حاصلی در اینترنت می چرخم. به همین سادگی. به جای اینترنت، هزار و یک بیهودگیِ دیگرِ این روزهام را هم می توانم بگذارم.
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهاییِ خود نقشه ی مرغی بکشم (سهراب سپهری)
بهتر آن است که برخیزم. کار را باید از یک جایی شروع کرد. ترس را و شرمندگی را یک جا باید گذاشت زمین. حلقه ی بی حاصلی را باید شکست.
۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سهشنبه
صد و هفتاد و چهار
نشسته ام پشتِ میز. آزمایشگاه خالی است. خواب آلوده ام. هنوز ضعف برم زود چیره می شود. با این حال چیزی درونم می جنبد. شاید اثر حرفی که همین جوری یکهو بهم گفت که اینجور که تو کار می کنی انگار تداوم و درازمدت بودنِ کار را پشتِ گوش انداخته ای. انگشت گذاشت روی نقطه ای که این هم وقت عامدانه تظاهر می کردم ندیده ام اش. خیال می کرد حرف تازه ای زده. غصه خورد که شاید حرفش دلم را شکسته باشد. شکستم. نه از حرفش که از ضعفم. خودش را ملامت کرد. نمی دانستم چه طور بگویم اش که خوشحالم. که هنوز آن قدر ضعیف نشده ام که نبینم دوستیِ یک رنگی را که توی حرفش هست.
امروز هی یاد حرف ها مان می افتم. در خواب و بیداری هام.
۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه
صد و هفتاد و سه
می آیی بنویسی که خب سردرد و ناتوانی. که خودت را رها کنی در برکه ی خواب که بیاید تنت را از درد بشوید. می آیی سر و ته این همه لحظه را آن همه گفت و گو و افکارِ باقیمانده را با یک جمله به هم بیاوری. بعد همان یک جمله اش متوقفت می کند. یادت می آید که مرخصی قرار بوده تا امروز تمام شود و دلت نمی آید روزِ اولِ بعد از مرخصی را به ناله ختم کنی. سرت درد می کند اما خیالی نیست. درد می گذرد. به لبخندش فکر می کنی. به در آغوش کشیدنش. آه می آید و تو نمی دانی که از دردِ سر است یا دل.
امروز شوقِ دیدار بی تابم کرد. حتی اشک به چشمم آورد. دل نازکی شاید همین است. واژه ها از دستم می گریزند. جمله ها غرق می شوند در غوغای ذهنم. در هیاهوی شوق و درد و امید.
۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه
۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه
صد و هفتاد و یک
یک وقت هایی هم هست که تنِ آدم مریض است. اما دلش شاد است. مثل این است که پرنده بال هاش را باز گرده باشد که بپرد اما اسیرِ تنگنای قفسی شده باشد. استراحت و امید. برنامه ی امشبم همین است: استراحت و امید.
۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه
صد و هفتاد
شوق مسافرت دارم. مثلِ کودکی که برای اول بار می خواهد برود مسافرت. حالِ تنم خوش نیست. داغم. سرماخوردگی و شاید تب. شوق اما خانه کرده توی دلم. بدنم استراحت می طلبد و دلم حمامِ آبِ داغ.
۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سهشنبه
صد و شصت و نه
خستگی نشسته به جانم. با خودم کلنجار می روم. کجاست مرزِ میانِ لجاجت و درایت؟ مثلِ این است که رها میانِ آسمان و زمین پیِ نقطه ی اتّکا بگردم و بیهوده ابرها را چنگ بزنم. کجاست مرزِ میانِ کمک گرفتنِ دوستانه با ضعف و زبونی؟ دست و پا می زنم بی هدف.
ایستاده آن وسط. انگشتِ اتهام گرفته طرفِ من، که تو، به آزادی خیانت کردی. که تو بار مسئولیتت را به بهای خواری سبک کردی. می لرزم از طنینِ نهیبش. می لرزم و می مانم بی پاسخ. ساکت می شود و خیرگیِ نگاهش از طنینِ صداش هم پرهیب تر است.
آی حافظ جان! چه خوب وصف حال می کنی تو:
دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری...
۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه
صد و شصت و هشت
اندوه می آید خانه می کند در دلم وقتی سیرِ قهقرایی ام را می بینم. به یک جمله خواب از چشمانم می رباید. من می مانم و اندوه و سکوت و اشک که می آید و می رود. تنهایی خوبی اش است که آدم را وا می دارد که یاد بگیرد اشک هاش را به پشتِ دست پاک کند، دماغش را بالا بکشد و تکانی بدهد به تنش که خوب، بس است دیگر. حالا چه می شود کرد؟
می روم مسافرت. نیاز به تنفس دارم. نیاز به هوای تازه. نیاز به نبودن. جایی دیگر بودن. می روم برای چند روز. می خواستم اسباب کشی را یکسره کنم. برای اولین بار در عمرم نیاز به گواهینامه ی رانندگی را حس کردم. این نشد. به جاش مسافرت می روم. زندگی در من ریشه دارتر از آن است که به این آسانی وابدهم.
۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه
صد و شصت و هفت
صبح پیش از طلوع می خواست برود بیرون. بیدار شدم. گفتم 3 دقیقه مجال بده همراهت می آیم پیاده روی. نمِ باران و خیابان هایی که انگار تماما مالِ ما بود. سکوت و صدای پرنده ای در تاریکی. گپ و گفتی بی هدف. از آن جنس که حرف می زنیم برای حرف زدن فقط. دنبالِ چیزی نمی گردیم و با این وجود سراسر کشف و شهودند همین گپ های بی هدف. می گویدم که یک روز باید خیابانِ پنجم را از پایین تا بالا پیاده گز کنیم. دلم پر از شوق می شود. می گویم یا شاید برادوی*. یادم می افتم به رویایی که داشتم. رویایی که بدل خواهد شد به خاطره ای.
*Broadway
اشتراک در:
نظرات (Atom)
