۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

صد و هشتاد و دو

تمامِ روز بدوی که یک کارهایی به موقع تمام شود که بعد بتوانی با خیالِ راحت ببینیش، بعد وقتی می بینیش تازه بفهمی که بیش از حد دویده ای و چنان خسته ای که بی تاب شوی و وسطِ خوشحالی شروع کنی ناله زدن. بعد بیایی بنشینی توی خانه و تنهایی غصه بخوری با خودت. به همین سادگی. حالا هی نگاه های غمگینی که خستگی و کلافگیِ امروزم به بار آورده می آیند توی ذهنم و هی من انگار که درونم کورانِ زمستان باشد، می لرزم به خودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر