۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

صد و هشتاد و سه

خلاصه اش می شود تردید و غمی آن قدر بزرگ که ذهنم پس می زندش. خلاصه اش می شود فهمیدن اینکه یک چیزی آن پایین ها هست زیر هزار و یک چیزِ دیگر، که دارد قد علم می کند برابر آن خوشیِ بی قیدی که همه چیز ازش شروع شده. و آن چیزِ دیگر یک شیرینی گسی دارد که به دلت می نشیند. با این حال تردید. با این حال دلهره. و خستگیِ این روزها. و فشار. و ذهنی که مدام باید تلنگر بزنیش که مبادا بیراه برود.
پ.ن. یک سال بود هیچ مهمانی ای نرفته بودم. وسط مهمانی به شوخی گفت که خبر رسیده بود که رفته بودی توی غار، که استخوان هات را پیدا کرده اند. آن موقع خندیدم به شوخی اش. اما الان که فکرش را می کنم می بینم بد ایده ای هم نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر