صدای چرخ های صندلی روی آسفالت انگار توی قفسه ی سینه ام هی زخم می زد. نفسم را سنگین می کرد صدایی که چندین و چند برابر تووی گوشم می پیچید. برگشت بهم گفت تو خجالت زده ای از اینکه صندلی را این طوری خریده ایم و داریم می بریم خانه؟ ارزان خریده بودیم اش به خاطرِ اینکه آخرین دانه بود. همان که گذاشته بودند در مغازه که مردم ببینندش و امتحانش کنند. درد بود توی دلم. از خجالت نه. از خستگی. از صدایی که می پیچید در گوشم. از گپ و گفتِ صبحمان که یک حرف هایی زدم که دلم نمی خواست. از اینکه رسیدم به نقطه ای که شروع کنم به روش بیاورم برای اینکه بارِ مسئولیتِ خودم را سبک کنم. درد بود توی دلم. بعدترش به خانه که رسیدیم، می گویدم که نمی دانم با بقیه ی رفقات چه طوری، اما با من زیادی تندی می کنی این چند وقت. نگاهش کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. نمی دانم نمی دید تفاوتش را و چرایی اش را، یا به روی خودش نمی آورد.
یادِ من باشد، اینکه بقیه چه طورند دلیل نمی شود که من از استانداردهام کوتاه بیایم. یادِ من باشد برای کسی کاری نکنم که بعد ازش بخواهم متوقعِ چیزی باشم. حتی تشکر یا قدردانی. این قول و قرارها را هزار بار با خودم گذاشته ام و باز از دستم در رفته. مثلا امروز. یادِ من باشد این درد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر