دو هفته ای می شد که از کارهای دانشگاه بازمانده بودم. اولش که بیماری و بعد هم که اسباب کشی و ماجراهاش. دوشنبه سرِ کلاس که نشسته بودم هنوز گیج بودم. که کجای کارم و چه طور می خواهم این خرِ لنگ را از پل بگذرانم. سه شنبه آشوب و دلنگرانی آمد. و رفت. شب که می خواستم بخوابم به خودم گفتم که مهم نیست تا الان چه ها نکرده ای، صبح زود برو دانشگاه و هر چه ازت بر می آید را انجام بده. شروع کن بی هراسِ کِی به کجا رسیدن. قرار بود استاد/رفیقِ عزیز را ببینم. شرمِ کارهای نکرده سنگین بود. درش آوردم اما از قفسه ی غصه ها و ترس ها، و گذاشتم اش در قفسه ی انگیزه برای سریع تر و محکم تر کار کردن. دو هفته را نشد که در یک روز جبران کنم، اما آن قدر بود که گپ و گفتم باهاش شورانگیز باشد. که بدانم دارم چه می کنم. که چه باید بکنم. پیش از این هفته ام از این نقطه که می گذشت، چیزی درونم می گفت خیلی هم خوب! آخرِ هفته از راه رسید. اما امروز یک حالِ پرانرژی ای هستم. انگار که تازه اولِ هفته است. ذهن هم گاهی بازی های عجیبی دارد. یک روز ناله می کند که یک ماه به سرعتِ برق و باد می گذرد و روزِ بعد به قوه ی اراده تصمیم می گیرد که یک روز را چنان دریابد که بیست و چهار ساعت به ابدیتی بماند پر از زندگی. امروز شادم. هوا کمی سرد است. نیم ساعت دیگر تمرینِ گروهِ کر است تا لذتِ امروزم کامل شود. حواسم نیست اغلب. یک روز موهبتِ بی نظیری است. بیشتر باید حواسم را جمع کنم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر