می آیی بنویسی که خب سردرد و ناتوانی. که خودت را رها کنی در برکه ی خواب که بیاید تنت را از درد بشوید. می آیی سر و ته این همه لحظه را آن همه گفت و گو و افکارِ باقیمانده را با یک جمله به هم بیاوری. بعد همان یک جمله اش متوقفت می کند. یادت می آید که مرخصی قرار بوده تا امروز تمام شود و دلت نمی آید روزِ اولِ بعد از مرخصی را به ناله ختم کنی. سرت درد می کند اما خیالی نیست. درد می گذرد. به لبخندش فکر می کنی. به در آغوش کشیدنش. آه می آید و تو نمی دانی که از دردِ سر است یا دل.
امروز شوقِ دیدار بی تابم کرد. حتی اشک به چشمم آورد. دل نازکی شاید همین است. واژه ها از دستم می گریزند. جمله ها غرق می شوند در غوغای ذهنم. در هیاهوی شوق و درد و امید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر