روزی آرام و معمولی. صبح دلم زرشک پلو با مرغ خواست. با خودم گفتم گورِ پدرِ گرانی اش، می روم زرشک می خرم از سوپرمارکت. رفتم دیدم گلدان های ارکیده شان را هم نصفه قیمت کرده اند. با یک بسته زرشک و یک گلدان ارکیده آمدم بیرون و راه افتادم سمتِ دانشگاه. رفتم کتابخانه ی دانشکده ریاضی پیِ یک کتاب. نگاه ها و لبخندها. فکر کردم کاش می شد هر روز یک گلدان بگیرم بغلم بروم دانشگاه. این همه لبخند که به چهره ها می آید نور می پاشد به زندگیِ آدم. از همه بهتر خانم پلیسی بود که از کنارش رد شدم. بی مقدمه زل زدم توی چشمهاش و لبخند زدم. لبخندی گرم دوید روی صورتش. چهره اش از یادم رفته اما لبخندش و نورِ توی چشمهاش نه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر