به سادگیِ یک کلمه تمامِ تردیدها از دلت پاک می شود وقتِ خداحافظی. وقتی که بغلش می کنی و آرام، جوری که فقط تو بشنوی زمزمه می کند. آرامش را برمی گرداند به دلت.
امروز خانه ام خانه شد. کفش باید از پاکند و به وادِ مقدس قدم نهاد.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر