۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

صد و هفتاد و شش

هیاهوی بسیار... برای غرولند، طبق طبق بهانه دارم. از اسباب کشی بگیر تا سرفه هایی که گه گاه امانم را می برند تا تعمیراتِ هنوز انجام نشده و پیگیری برای درست کردن شان قبل از جابه جایی. دستشویی آخر شوخی بردار نیست که. بی هر چه بشود زندگی کرد بی این یک قلم نمی شود. با این حال امشب به روزم که فکر می کنم یک لبخندِ بی زحمتی می آید در دلم. برای خوش بودن چیز زیادی لازم نیست. یک لبخند مثلا. چهار کلمه حرف زدن. یک احوال پرسیِ ساده حتی. دلِ من به رفاقتی که توی لبخندش هست، به طنینِ خنده اش شاد است. قصه می بافد. از یک دوستیِ عمیقِ محتمل. بچه بودم خیلی. یادم می آید برام نوشته بود یک چیزی شبیهِ این: که نگاه مان با هم آشناست. که سیب رفاقتمان گرچه الان کال است، ولی یک روز سرخ و آبدار می شود. اگر دور، اگر دیر، ولی یک روز می رسد. سیبِ آن رفاقت نرسید. هنوز نرسیده. با این حال، آن نوشته، قصه گویِ درونم را بیدار کرد. تا با شوق از دوستی های محتمل بگوید. از شکوفه هایی که سیب خواهند شد. اگر دور، اگر دیر... قصه گو روایت می کند و من لبخند می شوم. تمامِ بهانه ها در طنینِ صدای قصه گو خاموش می شوند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر