۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

صد و هشتاد و پنج

یک جور حسِ سردی نشسته توی دلم. تمامِ تلاشم را کردم که بخندم. اما انگار ترس آمده باشد و شوقِ بی قیدم را شسته باشد. خنده می آمد تا روی لبم. به چشم هام نمی رسید ولی. نمی دانم فهمید یا نه. می خواهم زودتر خودم را از بندِ همه ی دِین ها رها کنم. هنوز حرفش می پیچد توی گوشم که دلشان ازت گرفته که کمکت کردند و تو قدردان نبوده ای. می خواهم زودتر رها شوم از این بارِ دِین. زودتر تمام شود این رویای آشفته. این خوابِ ناآرام.

چه خوب است که یکی هست که می توانی کابوست را تعریف کنی براش و ببینی که می توانی بهش پشت گرم باشی. تا تهِ تهِ خط.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر