بعد یکهو می بینی تمامِ روزت را غم گرفته. می بینی بحث های دیروز و دیشب کش آمده و سایه انداخته بر روزت. آن قدر که صبح بیدار می شوی و صبحانه می خوری و بر می گردی توی تخت خواب. می خوابی تا ظهر. بیدار می شوی. هنوز تلخی. بعد با رفیقِ قدیمی حرف می زنی که با این همه شلوغیِ ایامش دورادور مراقبِ احوالت بوده در این یک دو هفته ی اخیر. می بیند تلخی. باهات از چیزهای دیگر حرف می زند. از خوشی های دنیا. بی حالی ات را صبر می کند. چند ساعت حرف می زنید. بعد از مدت ها بابا را می بینی که در دسترس است. نگاه به ساعت می کنی. دیروقت است. حدس می زنی تازه از مسافرت برگشته باشد. باهاش حرف می زنی. شادی می کنی. از خوشی ها می گویی. غم هات را چال می کنی زیرِ قالی. بابا می خندد. مامان خواب است. دلت می خواهد با مامان هم حرف بزنی. نمی شود. با این حال خوشحالی که از مسافرت برگشته اند و دوباره می شود باهاشان گپ زد. بعد از یک ساعت بابا دیگر نمی تواند خستگی دوازده ساعت رانندگی را پس بزند. شب به خیر می گویی بهش و قطع می کنید. لبخند حتی سی ثانیه هم دوام نمی آورد روی صورتت. اشک می آید و هق هق. شانه هات می لرزند. در همین میانه است که می آید می گوید سلام. در میانه ی اشک هات فکر می کنی که اصلا انرژی نمانده برات برای حرف زدن. می پرسد خوبی؟ درنگ می کنی یک لحظه. یک آن تصمیم می گیری بریزی بیرون همه چیز را. بهش می گویی غصه داری. می گوید می خواهی حرف بزنیم؟ می گویی اگر نصفه شب حالِ شنیدنِ نک و نال داری. می گوید من اصلا اینجام که تو نک و نال کنی. دماغِ سرخ شده از گریه ات را می بیند. براش از دردی که در این چند روز تلنبار شده در دلت می گویی. برات حرف می زند. آخرین بار را یادت می اندازد که چه طور گفته بودی اش که ایمان داری به نیروی حیاتی که توی وجودش هست. که آن موقع تردید داشته. با این حال زندگی قوی تر از مرگ است. زندگی در وجودش ریشه دارتر از این حرف هاست. و دوباره قد دارد راست می کند. حالا نوبتِ اوست که یادت بیاورد که شیره ی حیات را نباید گذاشت مفت هرز برود.
***
دو دخترکِ دبیرستانی یادم می آید که سرِ کلاس صندلی داغ بازی کرده اند. بعد می آیند توی زنگ تفریح با هم راجع بهش حرف می زنند. که به هم می گویند که چه خوب است آدم یکی را داشته باشد که بیاید بنشاندش روی صندلی داغ و به حرف هاش گوش بدهد.
باز یادم می آید همان دو دخترک را که نشسته بودند کنارِ هم و با هم گپ می زدند. تازه کتاب های «قطعه ی گم شده» و «آشناییِ قطعه ی گم شده با دایره ی بزرگ» را خوانده بودند. گپ می زدند راجع به تمایلِ بی حاصل شان به یافتنِ قطعه ی گم شده شان یا قطعه ی گم شده ی کسی بودن. راجع به اشتیاقِ دایره ی بزرگ شدن. و همراهی از سرِ سرزندگی و نه به طمعِ برآورده شدنِ نیازی یا که پر کردنِ خلاء و بی حاصلی ها.
«دوستانی بهتر از آبِ روان» الان که شب است روزم خلاصه می شود در همین پنج کلمه. چه خوب گفته سهراب.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر