خستگی نشسته به جانم. با خودم کلنجار می روم. کجاست مرزِ میانِ لجاجت و درایت؟ مثلِ این است که رها میانِ آسمان و زمین پیِ نقطه ی اتّکا بگردم و بیهوده ابرها را چنگ بزنم. کجاست مرزِ میانِ کمک گرفتنِ دوستانه با ضعف و زبونی؟ دست و پا می زنم بی هدف.
ایستاده آن وسط. انگشتِ اتهام گرفته طرفِ من، که تو، به آزادی خیانت کردی. که تو بار مسئولیتت را به بهای خواری سبک کردی. می لرزم از طنینِ نهیبش. می لرزم و می مانم بی پاسخ. ساکت می شود و خیرگیِ نگاهش از طنینِ صداش هم پرهیب تر است.
آی حافظ جان! چه خوب وصف حال می کنی تو:
دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر