۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

صد و هشتاد و یک

ونسان ون گوگ یک نقاشی دارد به اسمِ «خسته و کوفته بر دروازه های ابدیت»*. شب به ابدیتی می ماند و من هم خسته ام و کوفته. با این حال در نقاشیِ ون گوگ، چیزی هست ورای خستگی. یک جور یأس. یک جور استیصال. من این ها نیستم اما. فقط خسته ام و رخت خواب کمی آن طرف تر می خواندم به سوی خود. امروز یک سری وسایلِ لازم را خریدم برای خانه. گمانم فقط یک روزِ دیگر کار ببرد.

پ.ن. برگشت بهم گفت به هیچ چیز نه شوقی دارد و نه میلی. گفت که اصلا هر کار که تو بگویی می کنیم. غم توی صداش بود. نگاهش کردم گفتم پس بخندیم. یک لبخند یک لحظه پهن شد روی صورتش. یک سری چینِ ظریف نشست کنار چشمهاش. تهِ چشم ها هنوز اما غم بود. وسطِ خنده ام یک بغضی نشست. بغض را زدم کنار. خنده را ادامه دادم.

*Worn Out: At Eternity's Gate


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر